فرمانده ای که راستش رانگفت تا سیم شهادتش قطع نشود+تصاویر منتشرنشده

8 اردیبهشت 91-10:34

تو مقر لشكر بودیم كه به او گفتند همسرت پشت تلفن منتظر شماست،كمی فكر كرد و گفت: بگویید همین الان رفت خط و نیست....

بسم الله

وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ بقره 30

(به خاطر بیاور) هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمین، جانشینى قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا! »آیا کسى را در آن قرار میدهى که فساد و خونریزى کند؟! ما تسبیح و حمد تو را بجا می آوریم!، و تو را تقدیس می کنیم.» پروردگار فرمود: «من حقایقى را می‏دانم که شما نمیدانید.»

دل تنگم آه

این دلِ تنگم ،برای نگفتن، حرفها بسیار دارد

گوش می خواهم کو!

تا بشنود نجوای خاک را با آسمان ، همان عهدی که خداوند آنرا وعده کرده بود....

و تو با آسمان چه نجوا کردی که اینگونه با خاک پیوند خوردی حسینعلی جان ،واین سّری است که فقط یاران امام(ع) را بدان آگاهی هست.

وهرکس را که بند تعلقات است ، با خاک چه کار!

و من بیچاره هنوز هم خاک را در تعلقات خویش جستجو می کنم!

غافل اینکه حقیقت خاک را باید در خود جستجو کرد.

شرمنده شهدا

مطالبی که میخوانید روایتی است از داستان زندگی سردار مظلوم وگمنام خمینی ،شهیدعزیز حسینعلی مهرزادی فرمانده ستاد لشگرسرالاسرار وملکوتی 25 کربلا.

در دی ماه سال 1330 در خانواده ای کارگری در شهرستان بهشهر به دنیا آمد. او پنجمین فرزند خانواده ای بود که با مشکلات مالی فراوان دست به گریبان بود. مادرش می گوید: «بعد از اینکه به دنیا آمد وضعیت اقتصادی ما بهتر شد و خداوند در رحمتش را گشود.» در شش سالگی قرآن را فرا گرفت. پسری پر جنب و جوش و فعال بود و بیشتر در منزل با برادران ناتنی خود بازی می کرد. در سال 1337 وارد دبستان نظامی گنجوی بهشهر شد. به کتاب و درس علاقه فراوان داشت و تکالیف خود را در مدرسه انجام می داد. مادرش می گوید:

به خاطر هوش و استعداد بالایی که داشت در منزل تنبلی می کرد و درس نمی خواند . هر چه می گفتیم در جواب می گفت: «نگران نباشید من درسم را در مدرسه یاد گرفته ام و احتیاجی نیست که مجدداً آن را بخوانم.»

در دوره سربازی فعالیتهای سیاسی خود را آغاز کرد. در این دوره با ایجاد بی نظمی در ارتش معتقد بود بی نظمی در سطوح مختلف ارتش موجب تضعیف آن خواهد شد به همین خاطر مورد توبیخ قرار گرفت. به دلیل فعالیتهای سیاسی در سطح مدارس بارها از روستایی به روستای دیگر تبعید شد.

در سال 1356 فعالیتهای مخفی خود را به شرکت در جلسات سیاسی و تکثیر و پخش اعلامیه ها و نوارهای امام خمینی در سطح استان مازندران گسترش داد در عید نوروز سال 1357 برای شهیدان انقلاب سفره پهن کرد و نان خشک و خرما بر سفره عید گذاشت. در همین سال در هدایت مردم در راه انقلاب اسلامی فعالانه شرکت داشت و به همراه عده ای از دوستان اقدام به تشکیل یک گروه چریکی کرد و با تهیه مقادیری سلاح و مهمات آماده جنگ مسلحانه با رژیم ستم شاهی شد. در 14 مهر 1357 اولین فرزندش فائقه به دنیا آمد. با تولد فرزند ،می گفت: تو دخترم عزم مرا در راه انقلاب مصمم تر کردی. وقتی که دخترش پنج روزه بود به خاطر شرکت در آتش زدن یک مشروب فروشی صبح روز 21 مهر 1357 دستگیر ولی با تلاش دوستانش بعد از چند روز آزاد شد.

در اوایل تیر ماه 1358 به همراه دوستانش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بهشهر را بنیان نهاد و خود عضو شورای مرکزی سپاه شد و پس از مدتی به عنوان مسئول تدارکات سپاه منصوب گردید. در تشکیل بسیج و آموزش پاسداران فعالیت داشت.از دوم بهمن تا بیست هفتم اسفند سال 1358 فرماندهی گروه عملیاتی در جنگ دوم گنبد و مسئولیت پاکسازی شهر را به عهده داشت. در گنبد تلاشهای بسیاری برای ایجاد امنیت و مقابله با گروهها به انجام رساند و در بازگشت به همسرش گفت: «ضدانقلاب باید خواب ببیند که دوباره در گنبد اتفاقی بیفتد.»

در 27 اسفند 1358 به کردستان اعزام شد و جانشینی فرمانده گروهان عملیاتی در شهر پاوه را عهده دار بود. در این زمان در محاصره و کمین ضدانقلاب افتاد و از ناحیه سر زخمی شد و مدتی تحت درمان بود. پس از بازگشت از کردستان در 16 اردیبهشت 1359 به مسئولیت واحد تدارکات سپاه منطقه 3 سپاه(گیلان و مازندران) منصوب شد. پس از دو ماه در 21 تیرماه 1359 به کردستان و قرار گاه حمزه سید الشهدا(ع) رفت و به عنوان فرمانده محور بیجار ـ تکاب و بوکان مشغول به کار گردید. پس از مراجعت از کردستان در 7 شهریور 1359 بار دیگر در سمت مسئول واحد تدارکات منطقه 3سپاه مشغول خدمت شد. پس از شروع جنگ تحمیلی در 25 مهر 1359 به جبهه جنوب اعزام و تا هشتم آذر ماه همان سال به عنوان جانشین فرمانده گردان در سرپل ذهاب و شوش حضور داشت. پس از بازگشت از منطقه جنگی در واحد فرماندهی منطقه 3 به کار مشغول شد. در آذر ماه 1359 فرماندهی سپاه گنبد را به عهده گرفت. از این تاریخ مهاجرت او و خانواده اش از شهری به شهر دیگر آغاز شد.

دو سال و دو ماه فرماندهی سپاه گنبد را به عهده داشت. در این مدت با حفظ سمت بارها به جبهه اعزام گردید. در بهمن و اسفند 1360 در منطقه چزابه حضور داشت که در این مأموریت اصغر بیات به شهادت رسید و او به همراه مهدی مهدوی مجروح شدند.

در فروردین 1361 بار دیگر در جبهه حضور یافت و به همراه شهید قاری و شهید ابوعمار مشاورت فرمانده تیپ در قرارگاه خاتم الانبیاء را در عملیات بیت المقدس به عهده گرفت. همچنین با حفظ سمت فرماندهی سپاه گنبد با عنوان مشاور نظامی فرمانده تیپ در عملیات والفجر مقدماتی حضور داشت. در شهریور 1362 به فرماندهی سپاه سوادکوه منصوب و مدتی عهده دار این مسئولین بود. سپس با حفظ سمت به عنوان فرمانده تیپ 1 قدس در اسفند ماه 1362 در عملیات والفجر 6 و خیبر شرکت داشت.

به افراد فقیر خیلی علاقه داشت و با آنها رفت و آمد خانوادگی برقرار می کرد. اگر برای شخصی گرفتاری پیش می آمد تا آنجا که توان داشت کمک می کرد.

در ایامی که خانواده اش در پادگان بهشتی اهواز ساکن بودن، می توانست دفعات بیشتری در کنار آنان باشد اما شبها در کنار نیروهایش می ماند. در همین ایام همسرش در یادداشتی از قول همسر یکی از همسایگان در محبت، مهرزادی نسبت به خانواده تردید روا می دارد و او در پاسخ می گوید: «چطور می توانم از کنار نیروها عبور کنم و نزد خانواده بیایم در حالی که برای نیروها چنین امکانی وجود ندارد. من حتی در تاریکی از نگاه نگهبان خجالت می کشم.»

از 28 بهمن 1360 به سمت رئیس ستاد لشکر 25 کربلا منصوب گردید و با این سمت تا مهرماه 1364 به طور مستمر در جبهه های نبرد حضور داشت. در این مدت در عملیاتهای بدر، قدس 2 و 3 شرکت جست و چهار بار مجروح گردید. در مهرماه 1364 با درخواست و پیگیریهای شدید اداره آموزش و پرورش شهرستان بهشهر بازگشت در دبستان المهدی این شهر مشغول تدریس شد. در حالی که امکان مدیریت دبیرستان برایش مهیا بود تدریس در کلاس اول ابتدایی را برگزید و هر چه اصرار کردند، گفت: «مدتها رئیس بودم ولی این دفعه می خواهم مرئوس باشم و نفسم را بیازمایم.» بعد از چهل روز در 28 آبان 1364 با درخواست مکرر فرماندهی لشکر 25 کربلا دوباره به جمع رزمندگان این لشکر پیوست وبه عنوان رئیس ستاد لشکر 25 کربلا مسئول نظارت بر عملیات الفجر 8 درشهر فاوبود. در این عملیات بر اثر بمباران شیمیایی دشمن مجروح شد و غروب پنجشنبه 8 سفند 1364 به نزد خانواده اش رفت.

همسرش می گوید :بعد از عملیات والفجر 8 دقیقاً هشتم اسفند ،موقع اذان بود که با قیافه ای که انگار چند ماهی حمام نرفته است ،واردحیاط منزل شد،گفتم چرا پیر شدی وقیافه ات این طور شده ؟گفت:( الان یک ماه است حمام نرفته ام وپوتین را از پایم در نیاورده ام )با وجود این خیلی برایم جالب بود که پاهایش اصلاً بو نمی داد ،تن او نه تنها بوی بدی نداشت ،بلکه بوی خاک کربلا را داشت.


دخترش در بیان خاطره آخرین دیدار پدر می گوید:

آخرین بار بادکنک وگیره سر برایم خرید ،سه روز پیش ما ماند وهر روز تا مدرسه ما را همراهی می کرد.آخرین روز به مدرسه آمد وبا من ومادرم خداحافظی کرد ورفت.موقع رفتن به من گفت:(تا وقتی که مامان از تو راضی نباشد من هم راضی نیستم ،پس درسهایت را بخوان وبه مادر کمک کن واز همه مهمتر مثل حضرت زینب (س)زندگی کن وکارهایت را به نحو احسن انجام بده )

همسرش نقل میکند:

صبح زود از خواب بیدار شد ،بچه ها خواب بودند ،باحالتی حسرت بار وهمراه باخوشحالی  گفت:(خواب دیدم امام حسین ویارانش روبروی من هستند،من ناراحت وگردنم را کج کرده ام که چرا در جمع آنها نیستم ،امام به من اشاره کرد وفرمودتو هم باید در جمع ما باشی)وصیت کرده بود که اگر شهید شدم مرا خودت وفرزندانم درون قبر بگذارید،موقع خدا حافظی فائزه ومحمد حسین پاهایش را بغل کردندوکلی گریه کردند،آن روز شاید ده بار خداحافظی کرد ،چون تحمل خداحافظی را نداشتمبه مدرسه رفتم،اما به مدرسه زنگ زد وتلفنی خداحافظی کرد.باز راضی نشد وبه مدرسه آمد وخدا حافظی کرد.گریه بچه ها مانع رفتن او می شد،شب را درخانه ماندوصبح زود روز سه شنبه سیزدهم اسفند ماه وقتی بچه ها در خواب بودند ،رفت....

مهرزادی در صبح سه شنبه 13 اسفند 1364 با در خواست مکرر تلفنی فرماندهی لشکر کربلا مبنی بر نیاز لشکر به حضور وی بعد از سه روز مرخصی به منطقه جنگی بازگشت. در روز جمعه شانزدهم اسفند وصیت نامه خود را نوشت.در شبی که فردایش به شهادت رسید، روی زمین دراز کشیده بود و خوابش نمی برد. روز شنبه 17 اسفند همسنگرانش نماز ظهر را به امامت او به جا آوردند و او برای هماهنگی نیروهای لشکر به منطقه ام القصر در نزدیکی بندرفاو رفت. سرانجام در ساعت پنج بعد ازظهر روز 22 اسفند ، همزمان با شهادت حاج عسکر قاری و سالگرد شهادت امام علی النقی (ع) ـ در محور ام القصر فاو به شهادت رسید.

شهید مصطفی گلگون تعریف میکرد:در فاو در ترک موتور او بودم که با دست اشاره کرد آنجا کارخانه نمک است،درهمین حین ترکشی به گردنش اصابت کرد،حرکت موتور آرام شد واو به زمین افتادوبه کاروان کربلا پیوست.

مادرش میگوید ،چون شهادت آرزوی قلبی او بود بعد از شنیدن خبر شهادتش به گفته او عمل کردم ووضو گرفتم ونماز شکر گذاشتم.

همسرشهید مهرزادی میگوید:آن قدر منتظر شهادت او بودم ،انتظار شهادتش برایم کشنده تر از شهادتش بود،وقتی جنازه اش را آوردندهمان بوی خوش کربلا را میداد،جنازه اش را برای آخرین دیدار فرزندان به خانه آوردم،سپس من وبچه ها او را داخل قبر گذاشتیم.

خاطراتی از زبان سردار مرتضی قربانی (فرمانده وقت لشگر ۲۵ کربلا)

سردار شهید حسین علی مهرزادی كه در همین عملیات (عملیات والفجر هشت)  به درجه‌ی رفیع شهادت نایل آمد، در اصل معلم بود در عملیات‌های قدس یك و دو من شیفته او شدم. با وجود تواضع یك فرد مقتدری هم بود. همین باعث شد او را در ستاد لشكر به كارگیری كنیم. ما نیاز مبرم به فردی داشتیم كه بتواند با شرایط سخت خودش را وفق دهد و از طرفی هم با همان شرایط تصمیم‌گیری درستی داشته باشد، شهید مهرزادی چنین شخصی بود. او را در كنار آقای نوریان گذاشتیم. در عملیات بزرگی مثل والفجر هشت می‌بایست دو نفر در ستاد به كارگیری شوند. یك لحظه نمی‌بایست در پشتیبانی، ارسال نیرو و امكانات وقفه ایجاد می‌شد. به همین خاطر می‌بایست دو نفر در ستاد لشكر حضور داشته باشند. شهید مهرزادی انتخاب مناسب و شایسته‌ای بود. نمی‌دانم حضور قوی، مدبرانه و مقتدرانه‌ی او را در تمام مراحل عملیات چگونه بیان كنم. به نظرم بیان این خاطره بتواند گوشه‌ای از رادمردی این سردار را برای مخاطبان به نمایش بگذارد: در تمام جلساتی كه طی عملیات والفجر هشت در لشكر 25 انجام گرفت شهید مهرزادی بارها و بارها از بچه‌ها خواسته بود، برای این كه شهید شود، دعا كنند. تو مقر لشكر بودیم كه به او گفتند همسرت پشت تلفن منتظر شماست. كمی فكر كرد و گفت بگویید همین الان رفت خط و نیست. همه از این كه مهرزادی دروغ گفته بود، تعجب كردند. بعدها مشخص شد كه او می‌ترسید با این ارتباط عاطفی، ارتباط او با خدا قطع شود. این عبارت هم از خودش است كه گفت: در آن لحظه نمی‌خواستم سیم شهادت قطع شود.

شهید حسینعلی مهرزادی هنگام شهادت مسئولیت ستاد لشکر 25 کربلا را به عهده داشت. پیکر مطهرش در بهشت فاطمه (س) بهشهر به خاک سپرده شد. از او دو دختر به نام های فائقه و فائزه و یک پسر به نام محمد حسین به یادگار مانده است.

التماس دعای فرج






شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic