فداکاری جلال باعث شد زنده بمانم

13 دی 93-18:23

عملیات آن شب به پایان رسید. رزمندگان می خواستند به اسكله ی خودی برگردند؛ اما جلال با آن كه خسته بود و هر لحظه امكان داشت به دست نیروهای بعثی بیفتد، با آن ها برنگشت و به دنبال من، همه جای اروند را گشت

http://8pic.ir/images/gyo8pscqh3i7nbv313h5.jpg
من، جلال و برادرش مصطفی، در كاروان كربلای6 با هم به جبهه اعزام شدیم. در طول راه، آن قدر با هم صمیمی شده بودیم كه احساس برادری می كردیم؛ و البته از این كه هر سه نفر ما در یك دسته از گردان عاشورا قرار گرفتیم، خوشحال بودیم.

بعد از مدتی جلال، كادر لشكر شد و بعد از آن هم، هر سه نفرمان در آموزش غواصی شركت كردیم. موقع تقسیم نیرو، جلال و مصطفی به عنوان نیروی پیاده انتخاب شدند و من هم به عنوان غواص.

دو برادر نسبت به این تقسیم ناراضی بودند. از فرمانده لشكر خواستند یكی از آن ها را به عنوان غواص بفرستد. فرمانده قبول كرد و جلال به گروهان غواص رفت و مصطفی به گروهان پیاده.

شب قبل از عملیات كربلای4، پیش مصطفی رفتیم و با او خداحافظی كردیم. در شب عملیات، من و جلال، كنار هم غواصی می كردیم. زمان زیادی نگذشته بود كه ناگهان نارنجكی به سمت ما پرتاب شد و هر دو چشمم صدمه دید؛ طوری كه چشم راستم را از دست دادم. دیگر نمی توانستم جایی را ببینم. هم زمان چند تركش هم به دست و پایم اصابت كرد. بدون این كه كسی متوجه من شود، در كانال عراقی ها افتادم.

عملیات آن شب به پایان رسید. رزمندگان می خواستند به اسكله ی خودی برگردند؛ اما جلال با آن كه خسته بود و هر لحظه امكان داشت به دست نیروهای بعثی بیفتد، با آن ها برنگشت و به دنبال من، همه جای اروند را گشت. تا این كه مرا در كانال عراقی ها پیدا كرد و به اسكله آورده، زخم هایم را پانسمان كرد.

از شدت سرما و خونریزی، به خودم می لرزیدم. دو پتو، روی من انداخت و بعد از آن، به بیمارستان منتقل شدم.

آن شب در عملیات كربلای4، با از خودگذشتگی جلال، از مرگ حتمی نجات پیدا كردم.

راوی : سیدعبدا... حمیدی همرزم شهید جلال فتح اللهی یدآبادی






شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic