تبلیغات
رزمندگان مهدی - ماجرای كله قندی ! که خدا رسوند

ماجرای كله قندی ! که خدا رسوند

11 دی 93-14:39

وقتی به خانه بر می گشتم، بنده ی خدایی را دیدم كه به كیسه ی قندم نگاه می كند. بعد به چشم هایم نگاه كرد و گفت، آقا! خوش به حالتان كه كیسه كیسه قند می خرید؛ ما باید یك كیلو و دو كیلو قند بخریم

http://8pic.ir/images/622ea703ps1vf8fz6vzh.jpg
بعد از چند سال زندگی در خانه ی پدر شوهر، بالاخره مستقل شدیم و به خانه ی تازه ساخت خودمان در فرح آباد نقل مكان كردیم. یكی از همان روزها، حسین برای خرید قند به ساری رفت. به خاطر خانه ی نو ساخته، مهمان های زیادی برای تبریك به منزل ما می آمدند. به حسین سفارش كردم كه پنج كله قند بگیرد.

وقتی به خانه برگشت، دیدم یكی از كله قندها نیست. به او گفتم:

-« حسین آقا! آن یكی كله قند كجاست؟ قرار بود پنج تا بگیری!»

-« وقتی به خانه بر می گشتم، بنده ی خدایی را دیدم كه به كیسه ی قندم نگاه می كند. بعد به چشم هایم نگاه كرد و گفت، آقا! خوش به حالتان كه كیسه كیسه قند می خرید؛ ما باید یك كیلو و دو كیلو قند بخریم. خیلی دلم برایش سوخت؛ برای همین سر كیسه را باز كردم و به او گفتم، هر چه می خواهد بردارد. او هم یك كله قند برداشت.»

با نارحتی به او گفتم:

-« حسین! خودت می دانی ما تازه مستقل شدیم؛ مهمان های زیادی هم برای تبریك به خانه ی ما می آیند؛ وضع مالی مان هم زیاد خوب نیست؛ نباید این كار را می كردی!»

دست روی شانه هایم گذاشت و گفت:

-« صدیقه جان! ناراحت نباش. به خدا توكل كن و شكرگزار او باش. خدا كریم است و روزی ما هم به دست اوست.»

با حرف هایش آرام شدم و چیزی نگفتم.

سه روز بعد از این قضیه، دوست و همكلاسی حسین، رستم رستمی كه بنای خانه ی ما هم بود، به اتفاق خانواده اش   به منزل ما آمد.

من بعد از خوش آمدگویی به آنها، به آشپزخانه رفتم تا برای مهمان ها غذا درست كنم. بعد از چند دقیقه،‌ آقای رستمی « یا ا... كنان» وارد آشپزخانه شد و گفت:

-« ببخشید خواهر! من كادوی برای شما نیاوردم؛ ولی چیزی را به عنوان كادو به شما می دهم كه مطمئن هستم به آن نیاز دارید.»

-« دیدم به دستش، سه كله قند و یك بسته چای و مقداری شكر است!»

راوی : صدیقه صابری همسر شهید حسین طاهری فرح آبادی