تبلیغات
رزمندگان مهدی - زندگی به سبک شهدا

زندگی به سبک شهدا

5 آذر 93-16:18

یك روز طبق معمول، حسن كتاب های درسی اش را مطالعه كرد و برای كمك به پدرم، به زمین كشاورزی رفت. موقع ظهر برای ناهار به خانه آمد. مادرم مریض بود و آن روز نتوانسته بود غذایی درست كند.

http://8pic.ir/images/zbw9fgakeeetgcvjesgw.jpg
به مادرش كه از سادات بود و هم نام حضرت زهرا (س)، افتخار می كرد.

بعضی وقت ها او را به زبان عربی صدا می زد و می گفت:

یا زهرا، بنت تقی

مادرم از این عادت پسرش خوشش می آمد.

یك روز طبق معمول، حسن كتاب های درسی اش را مطالعه كرد و برای كمك به پدرم، به زمین كشاورزی رفت. موقع ظهر برای ناهار به خانه آمد. مادرم مریض بود و آن روز نتوانسته بود غذایی درست كند.

اما حسن، دست و صورتش را شست. مادرم خواست از جایش بلند شود و به سمت آشپزخانه برود تا برای حسن غذا درست كند كه حسن، مادرم را صدا زد و گفت:

مامان! زحمت نكش؛ خودم چیزی درست می كنم؛ امروز ناهار با من

حسن جان! تو خسته ای؛ تازه از سر زمین آمدی؛ باید استراحت كنی

مادر! حال شما زیاد خوب نیست؛ بهتر است استراحت كنی.نگران غذای من هم نباش

بعد به آشپزخانه رفت و ناهار درست كرد.

راوی : محترم صفری امره ای خواهرشهید شهید حسن صفری امرئی/اعزامی از چهاردانگه ساری