تبلیغات
رزمندگان مهدی - فرمانده شمالی که چشم درچشم بنی صدر گفت: تکه تکه ات می کنم!+تصاویر

فرمانده شمالی که چشم درچشم بنی صدر گفت: تکه تکه ات می کنم!+تصاویر

27 آبان 93-14:07

بنی صدر که جا خورده بود ، برای تظاهر! شروع کرد به گریه کردن و با حالتی بغض آلود گفت: این چیزهایی که در مورد من می گویند درست نیست و می خواهند بین ما و شما اختلاف بیندازد من شما را دوست دارم!

http://upload7.ir/imgs/2014-11/66875395598865651455.jpg
در طول دوران دفاع مقدس، لشکر ملکوتی 25 کربلا عرصه ظهور مردانی بود که اخلاص شان آوازه آسمان ها بود، فرماندهانی که تمام سرمایه معنوی خویش را برای سربلندی اسلام عزیز در کف اخلاص خویش قرار دادند و برای استقرار حکومت قرآن از تلاشی فرو گذار نکردند، یکی از این هزاران اسطوره سخاوت و اخلاص سردار شهید شعبان کاظمی  جانشین گردان امام حسین (ع) لشگر25کربلا می باشد که شرح حالی از زندگی و مجاهدت هایش در ادامه تقدیم مخاطبان گرامی می شود:

از دامداری در صحرا تا مبارزه با ضدانقلاب در لباس سپاه

شهید "شعبان کاظمی" در سال 1331 در روستای "یکه توت" در شهرستان "بهشهر" دیده به جهان گشود و به محض ورود به دوره ای که بایست راهی مدرسه می شد مانند دیگر همسالان و دوستانش به علت فقر شدید راهی کار در صحرا و دامداری گردید ولی از آنجائیکه رژیم ضد اسلامی ومردمی وابسته به امپریالیسم آمریکا ؛به علت خوش خدمتی به ارباب جهان خوارش بنا را بر این دیده بود که کشارزی و دامداری ما را به نابودی بکشاند شهید نیز مانند دیگر هموطنان ما به شهر مهاجرت می کند و در شهر ساری مشغول کار جوشکاری می شوند .

در طول زندگی در شهر با توجه با اینکه ظلم و ستم را در زندگی روزانه اش لمس می کردند و در اثر برخوردهائی که با برادران متعهد مسئول داشته اند خیلی زودتر از روشنفکران به مکتب رفته مان که از فردای بعد از انقلاب رودر روی انقلاب اسلامی و امام ایستاده اند پا به دوران مبارزه می گذارند. با اوج گرفتن انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی آغاز تظاهرات ایشان نیز وسائل جوشکاری را رها کرده و روزانه در تظاهرات شرکت می کردند. با تشکیل کمیته ایشان مشغول خدمت شدند و مدتی در کمیته و بعد از آن با تشکیل شدن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به سپاه راه یافتند

با آغاز جنگ داخلی گنبد به یاری برادران مسلمان ترکمن و بلوچ شتافتند . بعد از آن به فرمان امام که در رابطه با جنگ داخلی کردستان اعلام خطر کرده بودند ،به  ایشان مأموریت داده شد که به کمک برادران مسلمان و رزمنده کرد بشتابند ،و اواخر شهریور ماه 1359 با آغاز جنگ تحمیلی و حمله نظامی مزدوران بعثی به میهن اسلامی مان که به منظور شکست انقلابمان توسط آمریکا تدارک دیده بودند راهی غرب کشور شدند و به مدت شش ماه در جبهه های سرپل ذهاب ،و کور موش ،بازی دراز و... بر علیه کفر می جنگید و با اوج گیری فعالیتهای ضد انقلابی در داخل، از طرف گروهکهای وابسته به آمریکا به خاطر آشنائی به چگونگی برخورد با ضد انقلابیون و از نحوه عمل منافقانه آنها مشغول مبارزه در جبهه های داخلی گردید .

درگیری با بنی صدر در نیروگاه نکا

خلیل کاظمی برادر شهید نقل می کند: یادم هست بنی صدر برای بازدید به نیروگاه شهید سلیمی نکا آمد، هنگام ورود و بازدید ، شهید کاظمی خود را به بنی صدر رساند و با صدای بلند و با شجاعت تمام به او گفت: تو دشمن امام خمینی هستی ، اگر یک مو از سر امام کم شود ، تو را تکه تکه می کنیم .

بنی صدر که جا خورده بود ، برای تظاهر! شروع کرد به گریه کردن و با حالتی بغض آلود گفت:  این چیزهایی که در مورد من می گویند درست نیست و می خواهند بین ما و شما اختلاف بیندازد من شما را دوست دارم!

بنی صدر که در سفرهای داخلی و بازدیدهایش برای استراحت به پادگانهای ارتش می رفت ، بعد از این حرکت شهید کاظمی ، بنی صدر که انسان زیرکی بود و چون موقعیت خویش را در خطر می دید ،  برای نزدیک کردن خود به سپاه  از این به بعد به پادگانهای سپاه می رفت .

اگر بدانم امام خمینی ناراحت نمی شوند تمام لیبرها را به گلوله می بندم

حجت السلام بهاری که نماینده ساریدر مجلس  بود و شهید کاظمی مدتی به عنوان محافظ همراه ایشان به مجلس می رفت نقل می کرد که یک روز در تهران رو به من کرد و گفت :که اگر بدانم امام خمینی ناراحت نمی شوند تمام لیبرها را به گلوله می بندم .

قبل از انقلاب همیشه می گفت: آرزوی شهادت دارم

همسرش خانم گوهر کاردگر نقل می کند : در سال 1352 شمسی با هم ازدواج کردیم وحدود هشت سال زندگی مشترک داشتیم،خوشبختانه هر دو از خانواده مذهبی بودیم و از این رو با بسیاری از رسومات متداول دوران طاغوت مخالف بودیم .آن زمان مخارج عروسی سنگین بود و ایشان با اینگونه برگزاری مراسم عروسی مخالف بود لذا با تفاهمی که با هم داشتیم به جای برگزاری عروسی و به جای مخارج سنگین و بدهکاری ،به مشهد مقدس زیارت امام رضا علیه السلام رفتیم و درآنجا پیوند ازدواج را برقرار کردیم و آغاز زندگی مشترک خود را آنجا شروع کردیم .

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ،یادم هست که همیشه می گفت : از خداوند می خواهم به من آنقدر عمر بدهد تا بتوانم شاهد ورود حضرت آیت اللّه العظمی امام خمینی در صحت و سلامت کامل در کشور ایران و برقراری حکومت اسلامی به دست ایشان باشم.از دیگر آرزوهای شهید ،شهادت در راه خدا بود به طوری که همواره به خانواده و دوستان سفارش می کردند که دعا کند تا او بتواند به آرزوی خود برسد .

کسب و کار و خانواده خود را برای انقلاب رها کرد

شب و روز خود را وقف شرکت در راهپیمائی های مردمی و پخش اعلامیه های حضرت امام خمینی می نمود و تمام فکر و ذکرش امام و انقلاب اسلامی بود به طوری که حتی کسب و کار خود را رها کرده بود  و بارها در حین پخش اعلامیه های حضرت امام خمینی مورد هجوم و برخورد طرفداران رژیم منحوس پهلوی قرار می گرفتند اما این موضوع نه تنها از علاقه و عشق او نسبت به امام خمینی و انقلاب نمی کاست ،بلکه روز به روز بر علاقه ایشان افزوده می شد

ساخت بمب دستی و آتش زدن اماکن مبتذل

از جمله خاطرات قبل از انقلاب شهید می توان به ساختن بمب دستی (کوکتل مولوتف) اشاره داشت که ایشان با همراهی چندتن از دوستانش که باز هم با فرماندهی خودِ شهید صورت گرفته بود اقدام به تخریب یکی از اماکن فرهنگی نمای مبتذل که با توجه به اوضاع نابسامان آن زمان اقدام به پخش فیلم ها مبتذل و رواج فحشا می نمودند ،کردند .البته در عملیات های چریکی خود به این قضیه اذعان داشتند که نباید به مردم کوچکترین آسیبی برسد .

حتی با شنیدن خبر مرگ فرزند به خانه نیامد

اوایل جنگ بود و ایشان در جبهه حضور داشتند ، به علت بیماری فرزند آخرم عبدالرضا که یک سال داشت از دنیا می رود ، خبر مرگ فرزندم از طریق دوستان به شعبان می رسد ،اما ایشان بعد از چند ماه به ساری می آید !و هنگام ورود به منزل بعد از سلام ،سرش را به پایین انداخت و مشغول بازکردن بند پوتین اش شد .اما گویی بغضی را در گلویش می فشرد ،سرانجام گریه امانش را برید و اندکی گریست .من هم با دیدن این صحنه شروع به گریه کردم .او پس از مکثی ، شروع کرد به دلداری من و در تسکین دادن من می گفت :اگر بدانی که در جبهه جنگ چه خبر است و و چه جوانان نازنینی از این مملکت هر روز جلوی چشم ما پرپر می شوند و بودی و این صحنه ها را می دیدی صبوری پیشه می کردی .

همسرم ! من هر وقت که باشد قطعاً شهید می شوم

آخرین خداحافظی من با ایشان ،خاطره ای است که همواره در ذهنم هست و پاک نمی شود ، و آن این بود که ایشان روز آخر، و قبل از رفتن به تهران رو به من کرد و گفت :این وصیتنامه من است ، من هر وقت که باشد قطعاً شهید می شوم ،همیشه به رحمت پروردگارت امیدوار باش و به امید خودت و فرزندانت باش ،فکر نکن که من الان رفتم ،باز خواهم گشت .

من باشنیدن این سخنان و دیدن وصیتنامه کلی تعجب کردم .گویی کاملاً عوض شده بود زیرا هیچگاه ،  حتی در شرایط سخت تر و درگیری های فراوان و مأموریت های سخت و حضور در جبهه ها ،ایشان حرف از وصیتنامه و خداحافظی نمی زد .گویا رازی را از من پنهان می کرد .

صدام حریف من نمی شود! قاتل من مثل موش از زیر دست و پا بیرون می آید

من برگشتم به او گفتم :تو که نمی خواهی به جبهه جنگ بروی .او برگشت و به من گفت :صدام که حریف ما نمی شود بلکه قاتل ما همین هایی هستند که مثل موش از هر جایی حتی از زیر دست و پای ما بیرون می آیند (کنایه به منافقین) با گفتن این حرف خداحافظی کرد و رفت .

اما با شنیدن این حرف ها تمام  بدن ام سرد شد و سریع به حیاط پشتی منزل که مشرف به خیابان اصلی بود رفتم و از آنجا با نگاهم او را از دور تعقیب می کردم. حسی به من می گفت برو و او را باز گردان ،او دیگر بر نمی گردد ، اما هر بار خودم را کنترل می کرم آنقدر او را با نگاهم تعقیب کردم تا جایی که سوار ماشین شد و رفت .

او رفت و هر ساعت بر نگرانی و تشویش من افزوده می شد ، پس از چند روز که همراه یکی از نمایندگان مجلس در تهران بودند ،به ساری بازگشتند اما از همانجا به سپاه پاسداران رفت .در آن جا بود که متوجه حمله منافقین به جنگل های اطراف آمل شدند .

با شنیدن موضوع با اینکه پس از چند روز مأموریت خسته بودند داوطلبانه خواستار اعزام به منطقه آمل شدند .اما دوستان و شخص نماینده به ایشان گفتند تو چند روز است که خانواده ات را ندیده ای آنها منتظر و چشم به راهت هستند اما ایشان در پاسخ به این سخنان گفتند جایی که اسلام و میهن من در خطر است خانواده من در درجه دوم قرار دارند .

این بود که فوراً به منطقه اعزام شدند و سرانجام در روز جمعه مورخه 22/8/60 مطابق با 16محرم طی درگیری مسلحانه با منافقین در جنگل آمل به همراه شهید محمد تورانی شربت شهادت نوشید و آسمانی شد .

فرازهائی از وصیت سردار شهید شعبان کاظمی

بعد ازشهادت دست هایم را باز بگذارید تا منافقان  بدانند ! با دستهای خالی به دیدار شهادت شتافتم

انقلاب شکوهمند ایران با امام خمینی برضد استکبار جهانی دنیا را به لرزه در آورده است هر روز نوید دیگری به ما می دهند و یأس و رعب و وحشت به جهانخواران شرق و غرب آمریکا جهانخوار که با نقشه های شوم و پلید خود تا حال نتوانست به امیال کثیف خود برسد اینبار نوکرهای منطقه چون صدام تکریتی را مانند عروسک بزرگ کرده تحریک و وادار روانه بلاد مسلمین ایران کرده تا بتواند نقشه شوم خود را عملی سازد زهی خیال خام .خلاصه ملت ایران در یک صف به هم پیوسته در یک خط واحد متشکل و منسجم بر علیه این کافر تکریتی بسیج شدند.

این حقیر پاسدار شعبان کاظمی هم با خود گفتم بار خدایا تو به ما وعده دادی که مستضعفین را درروی زمین ائمه و وارث زمین قرار بدهی. بار معبودا من در حال حاضر روانه جبهه های جنگ هستم و با خون خود که آن هم در خور لیاقت من نیست ،برای این ملت شهید پرور و به رهبری امام کبیرمان خمینی بزرگ ایثار خواهم کرد و در این راه اگرشهادت نصیب من گردید دست هایم را باز بگذارید که عوامل خود فروختگان بدانند که با دست خالی به دیدار شهادت شتافتم . دهنم را باز بگذارید که معرف این باشد ،خدایا با ذکر لا اله اللّه در صفوف شهدا پیوستم و به خانواده ام بگویید که صبرو استقامت دراین راه داشته باشند .

فرزندم! بعد از مرگم همچون علی اکبر حسین باش و راهم را ادامه بده

ما وارث خون هزاران شهید به خون خفته هستیم ودر برابرخدا و نسلهای آینده و شهیدان مسئول هستیم و راه آنها همانا جهاد در راه خدا است. اینجانب خود را مسئول دانستم که برای سرکوبی دشمنان اسلام و قرآن سبک بار برای مقابله با کافران به پا خیزم و حال وصیتم این است تو ای همسرم پس از مرگ من همانا مثل زینب شیر زن باش و با استقامت و استواری خود پوزه ی دشمنان را به خاک بمال و بچه هایم را خوب نگهداری کن و آنان را یک فرد مسلمان انقلابی تربیت کن و تو ای حامدم بعد از مرگم همچون علی اکبر باش و راه مرا که همان راه خداست ادامه بده و از برادرانت خوب نگهداری کن .پدر و مادرم مرا ببخشید چون قرآن و اسلام احتیاج به خون امثال من دارد، چاره ای جز این نبود

روحمان با یادش شاد با ذکر صلوات