تبلیغات
رزمندگان مهدی - روایت عشق بازی زوج 53 روزه / بوی گل یاس به مشامم می رسد ! بوی علی اکبر+تصاویر

روایت عشق بازی زوج 53 روزه / بوی گل یاس به مشامم می رسد ! بوی علی اکبر+تصاویر

22 مهر 93-18:37

به تقویم که نگاه می کنم 53 روز از ازدواجمان می گذرد و تنش در همان بیمارستان بود که من ساعتی پیش بوی عطر یاس علی اکبر را آنجا حس کرده ام .

http://8pic.ir/images/2quy0xl9cx8p21z60n1q.jpg
همسر سردارشهید علی اکبر میرزائی فرمانده آموزش لشکر 41 ثارالله ، وارث به حق خون این شهید عزیز که مدت کوتاه  زند گیشان ، عاشقانه هایی  از جنس آسمان داشته  که معیار سنجش آن فقط وعده ای ایست میان دو زوج آسمانی که قرار عاشقی شان را در بهشت  گذاشته اند مردان و زنانی از جنس آسمان ، خاطرات شیوا قنبر زاده  از 53 روز زندگی با سردار علی اکبر میرزائی  ، در ادامه تقدیم مخاطبان گرامی می شود:

این روزها خانه حال و هوای دیگری دارد .انگار با یکی از اعضایش در جنب و جوش است .نمی دانم چه خبر است همه چیز رنگ و بوی خاصی دارد .

با شنیدن صدای در ،از افکارم بیرون می آیم .همین طور پشت پنجره ایستاده ام ،به در نگاه می کنم .علی اکبر را می بینم .درست یادم نیست از کی تا حالا پشت پنجره ایستاده ام و در افکارم غوطه ور شده ام ولی به خاطر می آورم که با این دفعه ،این هفتمین بار است که علی اکبر از خانه خارج شده ودو باره بر گشته .خدایا چه در سر این جوان می گذرد ؟چرا این روزها تحرک دارد ؟چرا در پوست خودش نمی گنجد ؟

با صدای پدرم به خودم می آیم .

- پسرم ،باز هم پشت پنجره ایستاده ای و داری فکر می کنی ؟باز دیگه چی شده ؟

- هیچی پدر فکر می کردم .

- خوب پسرم فکرم خوبه .

بر می گردم به چهره پدر نگاه می کنم ،مثل همیشه نیست ،ناراحتی را می شدبا نگاه اول در چهره اش خواند .اگر هم نشود از چهره اش خواند ،از فشردن دستها و گره زدن آنها در هم می شد درک کرد .به طرفش می روم ،دستهایش را در دستم می گیرم ،مثل همیشه گرم است و سر شار از عاطفه پدری ...

- شما هم به دلتون افتاده که این روزها ما یک پرنده مهاجر خواهیم داشت ؟ شما هم درک کردید که این خانه ،حتی آدمهای این خانه ،این روزها عوض شده اند .

- آره پسرم ،مگه می شه اتفاقی توی این خانه بیفتد و پدر و مادر نفهمند ؟با امروز درست 8 -7 روزه که به خودم فشار آوردم ،تحمل کردم ،خود خوری کردم تا چیزی بهش بگم .ولی دیگر طاقتم تموم شده ،دیگر نمی توانم تحمل کنم ،دیگه نمی تونم خود خوری کنم .گفتم بیام با تو در میان بزارم تا بری باهاش صحبت کنی .ازش بپرسی واقعا چی تو سرش می گذره .تا بری بهش بگی که هر وقتی کاری داره ،درسته که به رفتنش رضایت دارم ،ولی هنوز وقتش نرسیده که بخواد به این زودی ما راتنها بگذاره ،بهش بگو ما تازه داریم درکش می کنیم ،تازه می خواهیم باهاش خو بگیریم ،تازه داریم او را می فهمیم .

با دستان پر چروکش ،چهره شکسته اش را پوشاند و شانه هایش که به خوبی می شد جای کوله بار سنگین زمان را روی آنها دید ؛آرام می لرزد .دستش را می گیرم و می گویم :

- پدر ،ازتون خواهش می کنم خودتون را کنترل کنید ،باشه من باهاش حرف می زنم ،به جون عزیز راضی اش می کنم .هر چی شما گفتید به هش می گم .بگذارید بیاد خانه ،چنان باهاش حرف می زنم که هر چی فکر تو سرشه بیرون بریزه و خودش بیاد به شما بگه هیچ تصمیمی برای رفتن به جبهه نداره ...و بعد دستانش را می بوسم و در حالی که به شدت جلوی گریه خودم را گرفتم ،اتاق را ترک می کنم .فکر می کنم بار سنگینی را روی دوشم قرار داده اند و من مجبورم آن را حمل کنم وتا به نتیجه نرسم ،این بار سنگینی خودش را از دست نخواهد داد .با لا خره شب شد ،عقربه های ساعت پاورچین پاورچین خود را به وقت موعود می رساند !از بس که پشت پنجره ایستاده ام و به حیاط چشم دوخته ام ،به راحتی می توانم برگ های پاییزی را که در بستر حیاط پهن شده اند ،بشمرم ...باز هم با صدای در اتاق به خودم می آیم ،رو بر می گردانم ،عزیر را در آستانه در می بینم .

- پسرم ،الهی از جوونیت خیر ببینی ،تو را به جون عزیز ببین چی تو سرش می گذره ؟بگو عزیز می میره اگه بخواد به این زودی منو تنها بگذاره ،بگو ...

به طرف عزیز می روم ،به چهره معصومش که به جای پای زمانه را بر خود حک کرده است خیره می شوم ،چقدر زود گرد زمانه روی سرش نشسته .می گویم :عزیز باشه ،تو ناراحت نباش ،به جون عزیز با هاش حرف می زنم ،قول می دهم از رفتن منصرفش کنم .

اتاق را ترک می کنم ،در حالی که می دانم اگر پای درد دل مادر بنشینم ،می توانم با خاطرات علی اکبر یک کتاب بنویسم .عشق این مادر و پسر شنیدنی نیست، دیدنی است .می دانم که چقدر همدیگر را دوست دارند .

با خودم کلنجار می روم که چه چیزهایی به علی اکبر بگویم .نکند چیزی بگویم که نارحت شود ؟چه جوری شروع کنم ؟بهتره اول مقدمه چینی کنم ،بعد برم اصل مطلب .اگه از من نپذیرفت چی ؟باهاش منطقی صحبت می کنم تا حرفم را قبول کنه .اما اگه نتوانستم باهاش جدی رفتار کنم چی ؟یا اگه اون حرفهایم را شوخی بگیره ؟خدایا چیکار کنم ؟...

در این افکار غرق هستم که صدای در توجهم را جلب می کند .دیگر حتما خودشه . به طرف پنجره می روم .پدر را می بینم که به طرف در می رود و مادر را که خیره و چشم انتظار ،در آستانه در ایستاده .

در باز می شود اما نه ،در آستانه کسی را غیر از علی اکبر می بینم که چیزی به دست پدر می دهد و بعد از چند ثانیه گفتگو ،پدرم را می بینم که در را پشت سر او می بندد ،در حالی که نا امیدی را می شود در چهره اش خواند .

به طرف حیاط می روم ،نامه را در دست پدر می بینم ،نامه را می گیرم ،خدای من درست می بینم ؟بله اشتباه نمی کنم خط علی اکبر بر روی پاکت نامه حک شده ،بلند می خوانم :

فرستنده :پسر شما علی اکبر

گیرنده :پدر و مادر فدا کارم .

به طرف طاقچه اتاق می روم .هر چه به طاقچه نزدیک تر می شوم ،عکسش با صمیمیت بیشتری به من لبخند می زند .آن را بر می دارم با دستانم گرد از چهره زیبایش بر می دارم ،چشمانم را می بندم و چهره اش را می بوسم و می بویم وبه او شب بخیر می گویم .

آسمان چادری با گلهای ریز ستاره ای بر سر دارد .آخرین پله پشت بام را نیز می گذرانم .خدایا از این با لا چقدر همه چیز و همه جا زیباست .بامهای کاهگلی و قیر اندود روستا ،که کنار هم ساخته شده اند ،یکی کوتاه ،یکی گنبدی و دیگری ...از باغها و درختهایش بوی سبز به مشامم می رسد .همه چیز و همه جا آرام است ،نه صدای ماشین و نه دود کارخانه و نه صدای پای آخرین عابران که با هم وداع می کنند ،سکون را می توان در همه جا درک کرد .

به رختخواب می روم .باز هم به فکر او می افتم .خدای من امشب چقدر در خانه ی ذهنم تصویر او نقش بسته است .حتما فردا می آید و با این تخیلات به خواب می روم اما در خواب هم او را می بینم ،وارد اتاقش می شوم خوابیده است .با لباس سبز ،همسرش بالای سرش نشسته است ،به طرفم رو بر می گرداند و با حرکت انگشت ؛مرا به سکوت دعوت می کند وآرام می پرسم: چیزی شده ؟

می گوید :نه! می گویم :پس چرا این موقع شب بلای سرش نشسته ای ؟و ناگهان چشم علی اکبر توجهم را جلب می کند ،خدای من در کاسه چشمش گل سرخی روییده است .

با صدای مادرم از خواب می پرم :

- دخترم بلند شو وقت نماز است .

بلند می شوم در حالی که هنوز در حال و هوای خوابی که دیده ام سیر می کنم .نمی دانم چطور پله ها را طی کرده ام .فقط صدای مادر را می شنوم که می گوید :

- حواست کجاست ؟الان خورده بودی زمین .

نماز می خوانم و باز به رختخواب می روم .شاید دو باره او را ببینم .اظطراب عجیبی در دلم چنگ انداخته است ،خوابم نمی برد .بلند می شوم – مادر دیشب علی اکبر را در خواب دیدم ،دیدم خوابیده و یکی از چشمانش ...

دیگر حرفهای مادر را نمی شنوم .بی قرار هستم به طوری که خودم نمی توانم حال خودم را بفهمم .

با امروز درست سه روز از دیدن آن خواب می گذرد .دوباره به فکرش می افتم .یک دفعه دلم بد جوری هوایش را می کند .با عجله از پله ها پایین می آیم. باز هم به طرف طاقچه می روم و این بار با اشتیاق خاصی عکشس را در آغوش می فشارم .نگاهش می کنم .

- داداش کی بر می گردی ؟

- نمی دانم ،رفتنم به دست امام زمان بر گشتنم هم با خدا است .این تمام حرفهایی بود که هنگام رفتنش بین من و او رد و بدل شد ه بود ...

با صدای در به خودم می آیم. یک دفعه دلشوره خاصی به من دست می دهد ؛می روم به طرف آشپز خانه .

- مادر مادر علی اکبره

- کو کجاست ؟

- داره در می زنه

- پس چرا نمی ری درا باز کنی

- نمی دونم شاید هم او نباشه ولی چرا خودشه .

- اول صبحی چرا پرت و پلا می گی دختر ؟!مادر چادر بر سر می کند و به طرف در می رود.همین که می خواهم به طرف در بروم ،صدایی یا الله به گوشم می رسد .اما صدای علی اکبر نیست .زود به طرف اتاق می روم .خدای من اول صبحی اینا چه کار دارند ؟گوشم را به در اتاق می چسبانم تا صدای حرفهایی را که بین مادر و دو مرد غریبه رد و بدل می شود بهتر بشنوم .اما فقط صدای سکوت است. چند کلمه ای و باز هم سکوت و دیگر چیزی نمیشنوم .دیگر همه چیز را فهمیدم به طرف اتاق می روم به خودم که می آیم همه مشکی پوشیده اند .

در سرد خانه هستیم .با لای جسد علی اکبر !به چشمانش خیره می شوم ،باز هم چیزی توجهم را جلب می کند .نه ،اشتباه نمی کنم .با چشمان خودم دارم می بینم که چشمان علی اکبر نیمه باز است ،سیاهی چشمانش نمایان می شود و باز کنار می رود و پلکهایم آرام روی هم قرار می گیرد .مادر محکم و استوار ایستاده و برادران سپاهی و مرا که ضجه می زنم دلداری می دهند. چه استوار است این مادر .

مادر ؛مادر آنجا را نگاه کن ،چشمهای علی اکبر را اما کسی حرفهایم را گوش نمی دهد و نمی فهمد . در یک صبح پاک و سر شار از ایمان و اخلاص ،در میان حیرتی خاموش و ناباوری تمام بدن مطهرش را به دست خاک می سپاریم .آوایی در گوشم زمزمه می کند که یقین مرا در زنده بودنش دو چندان می کند .

شهیدان زنده اند الله اکبر ...آری او زنده است .

 

از کوچه باغهای روستا می گذرم .تازه کار درصحرا را تعطیل کرده ایم .احساس خستگی می کنم اما لطافت هوا ،شمیم گلها و صمیمیت درختان و اخلاص مردم و آرامش و سکون محیط ،خستگی را از تن می زداید .

صدایی توجهم را جلب می کند ؛چقدر این صدا آشناست :

رو بر می گردانم ،خدای من ،باورم نمی شود علی اکبر را کمی بینم ...لبخندی بر لب دارد و پرچمی به دوش گرفته است .

نمی دانم فاصله بین کوچه باغها تا خانه را چگونه طی کردیم ...

کنار کرسی داغ محبت ،زیر سایه بان صفا ،در چهر دیواری احساس نشسته ایم .یک سال است که علی اکبر سفر کرده ولی همیشه به من سر می زند .بعد از یک سال ،چشمانمان در انتظار نیست ،دیگر گمشده ای نداریم ،او را جسته ایم .دیگر من ساعتها در آستانه در حیاط نمی ایستم وبه نقطه نامعلومی ،در رور دستها خیره نمی شوم و دیگر دخترم آب در کفش برادر نمی ریزد تا او بیشتر پیش ما بماند .علی اکبر من پیش ماست .تا پاسی از شب در کنار هم بهترین ساعات را در کنار هم سپری می کنیم .ساعاتی که همه ما فقط به یک چیز توجه داشتیم و آن حضور زیبا و صمیمی خاطرات علی اکبر در جمع لطیف ما بود .

در این یک سال همیشه با خاطراتش به گفتگو نشسته بودیم و با عکسش روز را شب می کردیم .

- مادر وقتی داداش آمد می گویی بیاید مدرسه من ؟

-آره دخترم تو دعا کن او زود تر بر گردد ،صحیح و سالم باشد ،انشا الله خودم می فرستمش پیش معلمت .

و پدرش می گفت :وقتی آمد یکی از گوسفندها را جلویش می زنیم زمین ،نذر سلامتی او و امام زمان .و آرزوها و امید ها ی من نیز بی نهایت بود ...

و با لا خره بعد از مدتها او آمد ...در حالی که تمام امید ها و آرزوهای ما را بر آورده کرد .اما ما از او یک انتظار دیگر هم داشتیم .انتظار و توقعی که هیچ کدام قادر به گفتنش نیستیم .البته حق هم دارد .نمی تواند از صبح تا شب بنشیند در خانه کنار تو .خوب این چند روزی که می آید دلش هوای بیرون رفتن می کند .پسر است باید بیرون برود .خلاصه لحظه ها و ثانیه های زیادی را با خودم کلنجار می روم تا به خودم بقبولانم که او سهم من تنها نیست .یکبار می گویم تصمیم خودم را گرفته ام ،می خواهم به او بگویم .

- پسرم اینقدر ما را تنها نگذار ،تو آمده ای پیش ما بمانی .

و لحظه ای بعد خودم را از این گفتار سرزنش می کنم .فردای صبحی که آمده بود با صدای الله اکبر از خواب بر می خیزم .می روم او را صدا می زنم برای نماز صبح اما او را در سجاده اش می بینم .زیبا تر از همیشه ،خلوص نیت را می شود در سراپای وجودش خواند .

باز می گردم این بار دیگر تصمیم خودم را گرفته ام .به او خوهم گفت که دیگر جبهه نرود .بقیه هم هستند .می گویم پیش ما بمان .ما به تو احتیاج داریم .زبانم در دهان نمی چرخد .

سر سفره صبحانه خودم را آماده می کنم تا حرفهای دلم را به او بگویم .چای می ریزم و یک استکان هم جلوی او می گذارم .همین که می خواهم سر صحبت را باز کنم می گوید :

- مادر می خواهم با هاتون صبت کنم .

- راجع به چی پسرم ؟

- امروز دیگه می خوام کوله بار سفر را ببندم ...

و دیگر حرفهایش را نمی شنوم در عالم دیگری سیر می کنم .

نمی توانم به او بگویم زود است چون می دانم که نمی توانم جلویش را بگیرم .می دانم که او متعلق به اینجا نیست .او به جبهه تعلق دارد . دلبستگی او، آنجاست .

به خودم می آیم .حالا دیگر علی اکبر همیشه پیش ماست .

عکسش در چهار چوب قاب به من لبخند می زند. کاش همان چند روزی که بود غنیمت شمرده بودیم .

حالا شمع وجودش چلچراغ آبادی را روشن کرده است .آن لحظه ها من او را برای خودم تنها می خواستم اما پروانه من سفر کرد و به معبود خود رسیده است .

هر روز که از کنار بهشت شهدای آبادی عبور می کنم می بینمش .با لبخندی بر لب و پرچمی بر دوش .من پسرم را هر روز می بینم و با تبسم او جانی تازه می گیرم او بر کت زمین و آبادی من است .

 

حیاط را جارو می زنم و پیچک های گل یاس ،خانه را مزین کرده و عطر آن ،فضا را معطر .

صدای در را می شنوم .در آستانه در او را می بینم که به دستی قرآن دارد و در دست دیگر آیینه شمعدان و پیشانی اش را با سر بند «یا صاحب الزمان (عج) » مزین کرده است .

از حیاط می گذرد .زیر پیچک های یاس می ایستد .گل سفیدی می چیند و اینگونه زندگی را در خانه ای که سایه بانش صمیمیت ،فرشش غرور قناعت و حصارش تکرار صفا است ،آغاز می کنیم ...

 

به حیاط می روم .گل یاس را آب می دهم .سر بلند می کنم ،او را می بینم ،با لباس سبز پاسداری صدایش می زنم .علی اکبر !به طرفم بر می گردد و قبل از اینکه حرفی بزنم ،گل سفیدی را که در دست دارد ،به طرفم دراز می کند .آن را می گیرم ،می بویم و در سینی می گذارم که محتویات آن قرآن مجید ،کاسه ای آب و برگ سبزی است که تا دم در بدرقه اش می کنم .به خود جرات می دهم، می خواهم بگویم .

- فکر نمی کنی خیلی زود است ؟فقط یک ماه است که عروسی کرده ایم .

اما گویی او سوالم را از چشمانم خوانده .قبل از این که لب باز کنم به من می نگرد و می گوید :راه رفتنی را باید رفت ،چه دیر و چه زود .گمشده ای دارم باید به دنبال او بروم ...

و می رود و من می مانم و خاطرات ،قرآن و آینه شمعدان ،گل یاس و برگ سبز .

به اتاق می روم .در چهره آینه ،سیمای اورا می بینم .به قرآن می نگرم ،صوت او را می شنوم .به یاسی که در حیاط است خیره می شوم ،صمیمیت او را درک می کنم .پشت پنجره به انتظار می ایستم ...و ثانیه ها را که مثل بچه های نو پا دنبال هم می دوند نگاه می کنم . هر روز یاسها را به امید او آب می دهم تا بیاید و گلی برایم بچیند .

به بیمارستان می روم ،برای گرفتن نتیجه آزمایش .وارد بیمارستان که می شوم ،بوی گل یاس به مشامم می رسد ،می ایستم نه اشتباه نمی کنم بوی اکبر را حس می کنم .

اما ...مگر می شود ؟او اکنون در خط در خط مقدم است .

جواب آزمایش را که می گیرم .نو ید طفلی را می دهد که در راه است ،باز هم می گردم ،در دلم غوغایی بر پاست .به خانه می رسم ،وارد حیاط می شوم پیچک های یاس توجهم را جلب می کند .خدای من چرا همه یاسها روی زمین پهن شده اند ؟!

می روم به طرف اتاق .در آینه نگاه می کنم ،علی اکبر را نمی بینم ،یکی قرآن می خواند ولی صوت قرآن علی اکبر نیست .باز می گردم ،اطرافم را می نگرم ،مادرم زاری می کند ،پدرم سیاه پوشیده و برادرم زمزمه «عند ربهم یرزقون» را سرداده .

به تقویم که نگاه می کنم 53 روز از ازدواجمان می گذرد و تنش در همان بیمارستان بود که من ساعتی پیش بوی عطر یاس علی اکبر را آنجا حس کرده ام .

حیاط را جارو می کنم .صدای باز کردن در را می شنوم .خودش است چقدر شبیه پدرش شده .صدایش می زنم :

- علی اکبر مادر جان ،تو نیز مثل پدرت به دنبال گمشده ات خواهی رفت ؟

با سر حرفم را تایید کرد .گل سفیدی می چینم و تقدیمش می کنم با همان صمیمیت خالصانه ای که پدرش به من تقدیم کرده بود ...

و از خدا می خوهم پسرم را توفیق دهد ،برای پیروی از راه پدرش .