تبلیغات
رزمندگان مهدی - باشرمندگی به همسرش گفت:شیمیائی راهم اضافه کن

باشرمندگی به همسرش گفت:شیمیائی راهم اضافه کن

28 شهریور 93-10:41

وقتی آمدم خواستگاری تو ،به صورتت که نگاه کردم یاد آن خواب افتادم و این که چقدر شبیه دختر توی خواب من هستی ،فهمیدم قسمتم اینجاست .برای اینکه تو را ازدست ندهم ،حرفی از مجروح شدنم نزدم.

http://upload7.ir/imgs/2014-09/27711756177030833976.jpg
لشکرعرشی 25 کربلا صفحه ای از تاریخ ازیاد نرفتی این کشور است که دلاورمردانش بخشی ازتاریخ عظیم وتمام نشدنی دفاع هشت ساله ی این کشوررا رقم زده اند،جوانان ،نوجوانان و پیرمردانی که تاریخ ،حسرت صلابت واخلاص شان را می خورد و تکرارشان بعید به نظر می رسد، مردان مردی که به لذتهای حلال این دنیائی پشت پا زدند وآسمانی شدند مردانی که آبروی ملت ما در پیشگاه خداوند و پیغمبرانند ، شهدائی که وارث بغض های فرو خورده اند و واژه ها  طاقت اوصاف حالاتشان را ندارد، درادامه خاطره خانم طوبی بخشی پور همسر جانباز شهید یوسف علی اسدی از یک روز زندگی با این جانباز عزیز  تقدیم مخاطبان گرامی می شود:

یک روز ظهر من و یوسف علی ،سر سفره ناهار نشسته بودیم که یکهو چیزی در بشقاب او افتاد و تقی صدا کرد .

فکر کردم سقف خراب شده و تکه ای از چوب یا گچ توی غذای یوسف افتاده!

همین طور با تعجب سقف را نگاه می کردم که او از توی بشقابش یک شی فلزی را بیرون آورد و جلوی چشم هام گرفت و گفت :

نگران نباش ! این یادگاری صدام است که به من رسیده ،یک ترکش کوچک زیر پوست سرم جا خوش کرده بود و حالا هم خودش را پرت کرد وسط بشقاب! غذایتان را میل کنید.

دلخور شدم و گفتم:

-تو مجروح شدی ؟ چرا موقع ازدواج از این موضوع حرفی نزدی ؟

به شوخی گفت:

-توی جبهه که بودم یک شب در عالم خواب چهره دختری را که با او در آینده قرار بود ازدواج کنم دیدم.

وقتی آمدم خواستگاری تو ،به صورتت که نگاه کردم یاد آن خواب افتادم و این که چقدر شبیه دختر توی خواب من هستی .

فهمیدم قسمتم اینجاست .برای اینکه تو را ازدست ندهم ،حرفی از مجروح شدنم نزدم.

گفتم:

حالا غیر از این مجروحیت دیگری هم داری؟

سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت:

-طوبی جان ! شیمیائی را هم اضافه کن.