تبلیغات
رزمندگان مهدی - شهیدی که بعد از پذیرش قطعنامه سوخت+تصاویر

شهیدی که بعد از پذیرش قطعنامه سوخت+تصاویر

8 مرداد 93-20:00

"مهدی جان! مولا جان! یک عمر صدایت زدم اما لیاقت دیدارت نداشتم، اما ناامید نیستم بدین امید گام در راه می گذارم که در آخرین لحظه مرگم جمال دلربایت را ببینم و چه خوش است که یک لحظه انسان معشوق خود راببیند"

http://8pic.ir/images/vupp7s2bxbikwwdwpgep.jpg
لشکرعرشی 25 کربلا صفحه ای از تاریخ ازیاد نرفتی این کشور است که دلاورمردانش بخشی ازتاریخ عظیم وتمام نشدنی دفاع هشت ساله ی این کشوررا رقم زده اند،جوانان ،نوجوانان و پیرمردانی که تاریخ ،حسرت صلابت واخلاص شان را می خورد و تکرارشان بعید به نظر می رسد، مردان مردی که به لذتهای حلال این دنیائی پشت پا زدند وآسمانی شدند. در ادامه شرحی از زندگانی و فرازهائی از وصیتنامه سردار شهیدایرج نجفی جانشین گردان علی ابن ابیطالب لشکر 25 کربلا در ایام  شهادتش، تقدیم مخاطبان گرامی می شود:

سرآغاز حیات طیبه

سردار شهید «ایرج نجفی» در سال 1348 در خانواده‌ای کشاورز در روستای سید محله از توابع عباس آباد تنکابن به دنیا آمد. به علت فقر مالی پدر و از طرفی تنهایی مادر بزرگ دوران خردسالی را نزد مادر بزرگش گذرانده و به همت پدر دوران ابتدائی را در مدرسه چهار کلاسه روستا به اتمام رسانید.

وی که از همان کودکی علاقه زیادی به انجام عبادات فردی و اجتماعی از خود نشان می‌داد همزمان در جلسات هفتگی قرآن و دعای کمیل در مسجد و روستا بدون غیبت شرکت می‌کرد. به طوری که کاملا آشنا به قرائت قرآن شد.

حضوردر جبهه با جعل شناسنامه

دوران راهنمایی را در روستای همجوار شروع نمود و در سال دوم راهنمایی شور حضور در جبهه‌ها او را از خود بی خود نمود و دیگر هیچ علاقه‌ای به درس و مدرسه از خود نشان نمی‌داد. سرانجام در سال 64 با دست بردن در فتوکپی شناسنامه و با داشتن اندام تقریبا کشیده که او را یک سرو گردن از دیگران هم سن وسالان بزرگتر نشان می‌داد، موفق به ورود به مرکز آموزشی واحد بسیج شد و پس از طی دوره آموزشی به کردستان اعزام شد.

حدود 2 ماه در کردستان حضور داشت. در طی این دو ماه یک شب که جهت وضو ساختن از سنگر خارج شد مورد اصابت گلوله از مسافت نزدیک قرار گرفت و از ناحیه شکم سخت مجروح و به مدت 6 ماه در بیمارستان شهید مدرسی واقع در سعادت آباد تهران بستری شد. پس از بهبودی جهت استراحت و مداوای کامل به زادگاهش مراجعت نمود و پس از بهبودی در اولین فرصت به جبهه‌های جنوب اعزام و در مخابرات لشکر 25 کربلا مشغول شد. او به قدری در کار خود تبحر پیدا نمود که در اکثر عملیات‌هایی که لشگر 25 حضور داشت وی مسئولیت مخابرات عملیات را عهده دار بود (عملیات‌هایی از قبیل کربلای 10 و نصر 4)

در جبهه به آقا مصطفی معروف شد

به قول همرزمانش هیچ وقت نماز شب وی ترک نمی‌شد و هر فرصتی را که بدست می‌آورد را مغتنم می‌شمرد و در گوشه‌ای تنها مشغول نماز و تلاوت قرآن می‌شد. به طوری که خیلی از دوستانش به حال وی غبطه می‌خوردند. به دلیل علاقه زیاد به گردان عملیاتی حضرت علی ابن ابیطالب(ع) منتقل که پس از مدتی به جانشین فرماندهی گردان منصوب و حضورش بیش از پیش در نزد بچه‌های گردان ملموس بود. بطوریکه در آنجا وی را به نام آقا مصطفی می شناختند.

شهادت در کنار نهر عرایض

وی در زمان مرخصی  در کار کشاورزی به پدر و سایر افراد خانواده کمک می‌نمود و در اوقات بیکاری در تنها زمین خاکی و کوچک با بچه محل‌ها مشغول بازی فوتبال می‌شد. برای آخرین بار که به مرخصی آمد یکی از بچه‌های گردان به دنبالش آمد و او را با خود برد که متعاقبا تعدادی دیگر از بچه‌ها نیز به وی ملحق شدند.

 وی قبل از شهادت به یکی از دوستانش گفت: ظاهرا من لیاقت شهادت را ندارم. آخه چرا من باید در آخرین لحظات، دوستان شهیدم نوروز پلنگی، اسد نعیمی، ملا حسینی، بابایی مقدم را ببینم و آنان با من وداع کنند. ولی آنان به فیض شهادت نائل شدند و اما من باید بمانم. فکر می‌کنم یک جای کارم دارای اشکال باشد.

سرانجام در ساعت 11 صبح روز جمعه 31 تیر سال 67 همزمان با سالروز شهادت امام محمد باقر(ع) در شلمچه کنار نهر عرایض با آخرین پاتک عراق بعد از پذیرش قطعنامه 598 به فیض شهادت نائل شد و با خون پاکش دشت گرم و سرزمین آلاله‌ها شلمچه را سیراب نمود و به آرزوی دیرینه‌اش که همان شهادت در راه خدا بود، رسید.

وصیتنامه سردار شهید ایرج نجفی

"مهدی جان! یک عمر صدایت زدم اما لیاقت دیدارت نداشتم

بسم الله الرحمن الرحیم

«ام حسبتم ان تدخلو الجنه و لما یعلمه الله الذین جاهدوا منکم و یعلم الصابرین»

گمان مکنید به بهشت داخل خواهید شد بدون آنکه خدا امتحان کند و آنان که جهاد در راه دین کرده و آنها که در سختیها صبر و مقاومت کنند مقامشان را بر عالمی معلوم کرده اند.

"مهدی جان! مولا جان! یک عمر صدایت زدم اما لیاقت دیدارت نداشتم، اما ناامید نیستم بدین امید گام در راه می گذارم که در آخرین لحظه مرگم جمال دلربایت را ببینم و چه خوش است که یک لحظه انسان معشوق خود راببیند"

به قرآن زیاد توجه کنید.راضی نشوید که در روز قیامت قرآن در حضور خدا از ما شکایت کند، هر روز لا اقل چند آیه بخوانید.

به شما باد نماز . بر شما باد نماز شب.(الا بذکر الله تطمئن القلوب ) متوجه و آگاه باشید که با یاد خدا دلها آرامش پیدا می کند و رسیدن خود را با خدا قطع نکنید و هیچگاه ناامیدنباشید.

جبهه یک دانشگاه است

بنام خداوند، بنام خداوندی که عقل به ما داد تا بتوانیم فکر کنیم و راه راست را پیدا کنیم و به ما توانایی داد تا بتوانیم با توانائی خودمان بر ضد مستکبران و از خدا بی خبران قیام کنیم و آنها را نابود کنیم و حال از خدا می خواهم تا بیشتر به ما عقل بدهد و بیشتر به ما توانائی بدهد تا بهتر فی سبیل الله انجام وظیفه کنیم انشاء الله)

من حرفی، صحبت کوتاهی با برادران و خواهران مسلمان ایران دارم هر چند که من خیلی کوچکتر از آن هستم که برای دیگران حرفی بزنم.

ای برادران! جبهه یک دانشگاهی است مثل یک کارخانه انسان سازی لذا از برادران تقاضا دارم به جبهه بیایند.

من خجل هستم که نتوانستم راه کربلاو قدس را باز کنم

و اما ای خواهران عزیز و ایثارگر با اجتماع خود در بسیج خواهران و ارگانهای انقلابی مشت محکمی بر دهان آمریکا بکوبید و با اجتماع خود در کمک کردن به جبهه مشت محکمی به دهان ابرقدرتها بزنید با اجتماع خود در مسجد و مکانهای مقدس برای کلیه برادران در جبهه غذا و مواد غذائی و پوشاک تهیه کرده و مشت محکمی بر دهان صدام بزنید انشاء الله. من واقعا و قلبا خجل هستم چون من نتوانستم به سهم خودم راه کربلا و قدس را باز کنم و امیدوارم که مرا ببخشید. من امیدورام که هر برادر و خواهری  که از من خلافی دیده  و مشاهده کرده است مرا حلال کند و ببخشد انشاء الله.

دیگر اینکه ازکلیه هموطنان خواستارم که هر لحظه برای امام دعا کنند که خداوند متعال طول عمر برای ایشان قرار دهد.

 و دیگر اینکه دعا کنند، دعا کنند امام زمان هر چه سریعتر و زودتر فرج کند تا هر چه زودتر و سریعتر سپاه اسلام در سراسر جهان پیروز شوند انشاء الله.

پدرم اگر شهید شدم مرا حلال کنید

و اما صحبتی با خانواده ام و پدرم: اگر من زودتر شهید شدم هر چند که من لیاقت شهید شدن را ندارم و گناهکارم ولی با این حال ناراحت نباشید پدرجان حلالم کن اگر از اول زندگیم تا بحال خلافی از من سرزدهو موجب ناراحتی شما شده ام مرا حلال کن زیرا نمی خواهم عاق والدین شوم.

اما مادر بزرگم! ای مادر! از اول زندگیم تا به حال می خواستم حرفی به شما بزنم ولی خجل بودم و آن اینکه اگر موقعی ناراحتی حس می کردم و یا بلند صحبت می کردم خدا شاهد است تا چند ساعت ناراحت بودم و بعد خجالت زده بودم که بیایم اعتراف کنم.

 مادرم! حلالم کن اگر خلافی انجام می دادم از روی نادانی بود، مادر بزرگم به خداوندی خدا قسم که تو را بهتر از همه دوست دارم غیر از خدا.

مادرم بعد از شهادتم گریه نکن بلکه افتخار کن

 مادرم! امیدوام که مرا حلال کنی و اگر من شهید شدم ناراحت نباشی وگریه نکنی باید افتخار کنی که پسری را در راه خدا دادی انشاء الله.

ولیم ، امامم است و تمام!

ولیم ، امامم است و تمام. و اما برادرانم. اگر من شهید شدم ناراحت نباشید و افتخار کنید و شما را به خدا سوگند می دهم حلالم کنید و من هم اگر شهید شدم به خدا راهی جز راه امامم و رهبرم نرفتم و در صورت شهید شدنم در گلستان شهدای عباس آباد (زیارت ور) دفن کنید و لباسهایم و چیزهای دیگرم را به جبهه بفرستید و مقدار پولی که در بانک دارم بین فقرا و کمک برای جبهه بدهید.

ولی بنیاد شهید بدانید کسی فردا از فامیل یا کس دیگر یا پدرم که اینکار را نمی کند نیاید چیزی به من کمک کنید. در پایان درود بفرستید به راه حق و آزادی

"خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار"

در ضمن هیچ کس درباره شهادتم نیاید هیچ گونه تقاضائی داشته باشد. چون ولی ام، امام و وکیلم سپاه است.

روحمان با یادش با ذکر صلوات