تبلیغات
رزمندگان مهدی - شهیدی که در جبهه تیر خلاصی خورد اما 12 سال بعد شهید شد!!

شهیدی که در جبهه تیر خلاصی خورد اما 12 سال بعد شهید شد!!

8 مرداد 93-18:59

در مراسم عزاداری ،شال سبز رنگی را دور گردنش می گذاشت و قطرات اشکش را با آن پاک می کرد و به اعضای خانواده اش وصیت کرده بود که وقتی به شهادت رسید این شال را در کفنش قرار دهند تا ائمه اطهار از او شفاعت کنند.


http://8pic.ir/images/cautbsydfnrz92vv5tj5.jpg
در طول دوران دفاع مقدس ،لشکرعرشی 25کربلا عرصه ظهور مردانی بود که ادب ،تواضع و اخلاص شان زبانزد و شهره در میان همگان بود،فرماندهانی که تمام سرمایه معنوی خویش را برای سربلندی اسلام عزیز در کف اخلاص خویش قرار دادند، اما گمنام ماندند و می مانند ، سردار شهید علی اثنی عشری جانشین تیپ دوم  لشکر 25کربلا  یکی از هزاران سردار گمنام  مازندران می باشد که شرح حالی از زندگی این شهید بزرگوار به مناسبت  22  تیرماه سالگرد شهادتش در ادامه  تقدیم مخاطبان گرامی می شود.

از اغاز تا پرواز به بی نهایت

کودکی که در 2 سالگی روضه می خواند

سردار شهید علی اثنی عشری در بهار سال 1340 در خانواده ای متوسط از شهرستان فریدونکنار پا به عرصه گیتی گذاشت. پدر بزرگش به شیخ علی معروف بود .به همین خاطر وقتی که او دو سالش بود مادربزرگش با پارچه ای سفید، عمامه ای درست می کرد و بر سرش می گذاشت ، او را بر چهارپایه ای می نشاند و می گفت: برایمان روضه بخوان. از همان خردسالی جسم و روح علی با مسایل دینی و مذهبی عجین شده بود. 4 ساله بود که او را به مکتب خانه فرستادند. به جهت هوش و استعداد بسیار بالایش موفق شد قرائت قرآن را در همان سنین بیاموزد. در کنار هوش سرشار و استعداد خارق العاده اش، پسری بازی گوش و پرجنب و جوش بود...با سپری شدن دوران کودکی و پا گذاشتن به دوره ی نوجوانی، انجام فرایض و دستورات دینی برایش از اهم واجبات شده بود.

اگر خدا به من هزار جان بدهد فدای خمینی می کنم

با شکل گیری انقلاب ،رفته رفته وارد عرصه ی مبارزاتی و فعالیت های انقلابی شد. در تشکیل جلسات شبانه در مساجد منطقه نقش فعال داشت . حضور در چنین فعالیت هایی موجبات مخالفت پدرش را به همراه داشت. چون پدرش از هوش و استعداد علی باخبر بود، دوست داشت او همه ی هم و غمش درس خواندن و رسیدن به مدارج بالای علمی باشد؛ اما علی گوش اش به این حرف ها بده کار نبود. در کنار همه ی این فعالیت ها ،فوتبال در برنامه های زندگی اش جای داشت. اوقات فراغتش را با بچه های منطقه ی صیادان به بازی فوتبال می پرداخت. از همان موقع ،طرفدار سر سخت تیم پرسپولیس بود. از زمانی که اولین تحرکات انقلابی در منطقه شکل گرفت تا زمان شهادتش به نوعی خودش را وقف انقلاب کرده بود.

سر منشأ همه ی این تحرکات، عشق و ارادات او به امام خمینی بود. بارها و بارها در موقعیت های مختلف  گفته بود: اگر خدا هزار جان به من بدهد فدای امام خمینی می کنم. علاقه ی زیادی به روحانیت اصیلی که پیرو خط امام بودند داشت.سرانجام در سال 1359 برای گذراندن دروس حوزوی از پدرش کسب اجازه کرد تا به قم برود. او معتقد بود انقلاب اسلامی تنها پدیده ای است که می توان با صدور آن به سراسر جهان، انسان امروزی را از منجلاب فساد نجات داد.

برتن کردن لباس مقدس سپاه

هنوز چند ماهی از تحصیلش در قم نگذشته بود که حمله عراق به ایران شروع شد. علی به همراه اولین گروه های اعزامی از قم عازم جبهه سوسنگرد شد. در اولین اعزامش از ناحیه پا مجروح شد. از دست دادن دوستان انقلابی اش در روحیه ی مبارزه جویش تأثیر زیادی گذاشت. علی دیگر آرام و قرار نداشت و در کنار همه ی این فعالیت هایش از منافقین و گروه های مارکسیستی نیز غافل نبود؛ از جبهه که برمی گشت به مبارزه با آن ها برمی خواست. تنفر و انزجار او به منافقین و دیگر گروهک های منحرف بیش تر از سربازان عراقی بود.

تیر خلاص خورد اما شهید نشد

اعتقاد داشت که باید ریشه ی آن ها را خشکاند و حامیان آن ها را نابود کرد. در همین بحبوحه بود که برای خدمت به نظام عضو سپاه شد و تا زمان شهادتش لحظه ای از فعالیت در آن ارگان مقدس غافل نبود.چندین بار مجروحت و شیمیائی و حتی یک بار هم تیر خلاص خورد که سعادت شهادت نیافت ،علی معتقد بود که ما برای خاک نمی جنگیم؛ جنگ ما برای دفاع از دین و تداوم نظام جمهوری اسلامی است.

تمام حقوق اش را صرف نیازمندان می کرد

یکی از خصوصیات بارز اخلاقی اش کمک های مخفیانه وپنهان به مستمندان و نیازمندان بود. وقتی که در سپاه فیروزکوه مشغول به کار شد، تمام حقوقش را صرف کمک به نیازمندان می کرد. تا جایی که برای خرج و مخارج خودش از پدرش تقاضای کمک می کرد. ارادت عجیبی به اهل بیت و ائمه معصومین داشت و این علاقه اش را مدیون پدرش بود. چون پدرش همیشه در منزل شان مجالس عزای اهل بیت را بر پا می کرد.

شال سبزی که وصیت کرد درکفنش بگذارند

بزرگتر که شد در زمان شرکت در مراسم عزاداری ،شال سبز رنگی را دور گردنش می گذاشت و قطرات اشکش را با آن پاک می کرد و به اعضای خانواده اش وصیت کرده بود که وقتی به شهادت رسید این شال را در کفنش قرار دهند تا ائمه اطهار از او شفاعت کنند.سرانجام بی قراری از هجر یاران رفته اش در 24/4/78 به پایان رسید و او به دیدار دوستان شهیدش شتافت.

از مسئولیت های سردار شهید علی اثنی عشری می توان به معاون اول گردان در عملیات های فتح المبین، بیت المقدس، رمضان و محرم و همچنین جانشین بازرس و جانشین دسته و جانشین تیپ دوم لشکر 25 کربلا اشاره کرد.

خواست ناشناس بماند

مرتضی نبی نژاد از دوستان شهید نقل می کند:سال ۷۳ سال اول دانشگاهم بود.گهگهاهی عصر ۴شنبه از تهران به فریدونکنار مب آمدم و شنبه با مینی بوس آخر شب به تهران بازمی گشتم ،یکی از شبهای سرد زمستانی دیر به مینی بوس رسیدم و دیگرصندلی برای نشستن نبود ، خواستم از رفتن منصرف شوم که یک شخص ناشناس جلو آمد و پیت حلبی  وسط می نی بوس را که سابقا مرسوم بود به من تعارف کرد وخود بر روی پله کوچک داخل مینی بوس نشست

 من هم قبول کردم و خیلی خوشحال شدم  چرا که تا تهران راه زیادی در پیش بود! درآن تاریکی اتاق نگاهی به چهره مرد ناشناس انداختم و خواستم  تشکر کنم  اما با کلاه وشال چنان خود را پوشانده بود که ناشناس بماند.

کمی کنجکاو شدم و حرکات آن شخص را زیر نظر گرفتم تا سرانجام متوجه شدم علی آقاست ، ناگهان از جا پریدم اما علی آقا سریع به من گفت  :هیس!  و با صدای خفیفی گفت تشکر لازم نیست و کسی نفهمد که  او اینجاست چرا که چند نفر که ایشان را می شناختند در اتوبوس حضور داشتند و او می خواست برای اینکه آنان به زحمت وسختی مبتلا نشوند ناشناس بماند.

از رویشان خجل شدم  و خودم را به ایشان نزدیک کردم و تا صبح باهم حرف زدیم  البته ایشان روی پله ماشین و من هم روی پیت حلبی!  ((گفتم علی آقا این چیه تو نایلون مشکی .مگه با خودت ساک دستی  نمیاری گفت : ای بابا سبکبال باش این بیجامه منه که تو نایلون مشکیه،بعضی وقتها میام فریدونکنار وشب میرم اینجوری بهتره ،من مدتیه فقط واسه خاطر دیدار مادرم میام ازباران وزودی بر میگردم (دلش پر از غم بود).هر دو سکوت اختیارکردیم ...سکوت... نیمه شب بود و اتاق مینی بوس همچنان در ظلمات تاریکی بسر میبرد. حرفهای آنشب سردار حالم رو دگرگون کرد ،مواظب بودم که سردار گونه های خیس مرا وچشمان پر اشکم را نبیند وبغضم را در گلویم به صبر اختیار می کردم وهر وقت بیاد آن شب تاریک می افتم ، بی اختیار از گونه هایم اشک جاری می شود.

روحمان با یادش شاد با ذکر صلوات