تبلیغات
رزمندگان مهدی - رزمنده ای که با تهدید، برات شهادتش را از یک شهید گرفت!!

رزمنده ای که با تهدید، برات شهادتش را از یک شهید گرفت!!

15 اردیبهشت 93-18:56

آن شبی که سید آمد مقّر وصحبت می کرد با من 2نفراز بچه های بابلی بنام حمید علیجانی واحمدآملی امیری هم بودند.سیدوقتی داشت خداحافظی می کردحمیدعلیجانی پرید وسط صحبت ما وگفت:آقاسید حسین شماواقعا می دانی که شهید می شوی؟ سید گفت:آره به جّدم.

http://upload7.ir/imgs/2014-05/61563409203821689633.jpg
شهید حمید علیجانی دوست و همرزم وفادار سردارشهید سیدحسین گلریز
لشکرعرشی 25 کربلا صفحه ای از تاریخ ازیاد نرفتی این کشور است که دلاورمردانش از همین روستاها و شالیزارها و کوچه پس کوچه های شهرهای دور نزدیک بخشی ازتاریخ عظیم وتمام نشدنی دفاع هشت ساله ی این کشور امام زمان را رقم زده اند،شیرمردانی که تاریخ ،حسرت صلابت واخلاص شان را می خورد و تکرارشان بعید به نظر می رسد،در ادامه ذکر خاطره ای از وفاداری دو دوست حتی آن سوی دنیا و پایبندی به عهد و وفای شهدا نسبت به دوستانشان  ، از زبان  عباس جلالی دوست وهمرزم این دوشهید بزرگوارتقدیم مخاطبان می شودباشد که گوشه ی چشمی به ما بیاندازند.

بعد از پنج روز شهید گلریز دو باره آمد مقّر ما که سری بزند .گفتم :سیدجان ماداریم برای مأموریت اعزام می شویم به شلمچه.

ازاوپرسیدم: تو دراین عملیات مسئولیتی داری ؟

می گفت : نه می خواهم به عنوان یک نیروی عادی بجنگم.

آن شبی که سید آمد مقّر وصحبت می کرد با من 2نفراز بچه های بابلی بنام حمید علیجانی واحمدآملی امیری هم بودند.سیدوقتی داشت خداحافظی می کردحمیدعلیجانی پرید وسط صحبت ما وگفت:آقاسید حسین شماواقعا می دانی که شهید می شوی؟ سید گفت:آره به جّدم.

حمید علیجانی اورا درآغوش گرفت وبوسه زدوگفت:سید دارم به شما می گویم،اگررفتی آن طرف شفاعت نکنی که من به شهادت برسم.اگرشهید نشدم ،هرچه گناه دارم به گردن تو! منم باید ببری؟!

تقریبا روز دوم عملیات بیت المقدس بود که ما راننده نفربر ارتشی بودیم.من واحمد آملی امیری از آبادان آمدیم به سمت خرمشهر وجبهه دار خوین که در این جبهه در حال پیشروی بودیم ؛اعلام کردند که شما پیشروی نکنید ،زیرا آن هایی که از منطقه نورد اهواز و پادگان حمید قرار بود الحاق صورت بدهند ، انجام نشد .تقریبا روز روشن نشده بود که گفتیم بگیریم بخوابیم .

ازشب قبل که بالای نفربر نشسته بودم دلشوره عجیبی داشتم.دوستم احمد آملی گرفت خوابید ولی من بیدار بودم.بعد از لحظاتی احمد بیدار شدگفت:عباس ،عباس ....حسین شهیدشد!؟

-چطور؟

همین الآن خواب دیدم،حسین درون یک باغ بسیار زیبایی است وبعداز اینکه حسین را دیدم.داد زدم حسین کجا؟

گفت:احمدسلام مرا به عباس برسان بگو نگران نباشد و به حمید بگو وعده ی ما برقراره ...!!

وقتی خبر شهادت رابه یک صورتی فهمیدم،بی طاقت شدم ،

آن روز در مقرمان در نزدیکی شلمچه ماندیم.فردا صبح از فرماندهی اجازه خواستیم که به خاطر شهادت دامادم برویم وپیکر ایشان را برای انتقال به شهرستان ببریم.

آمدیم سمت بچه های مازندران ، از قرار عراق دوباره با یک پاتک منطقه ی پادگان حمید را پس گرفته بود. شب با اجازه مسئول منطقه و راهنمایی نیروهای شهید گلریز رفتیم برای پیدا کردن پیکر شهدا؛با کمی جست وجوپیکر ها را پیدا کردیم ولی متوجه شدیم که پیکر ها را تله گذاری کرده اند ؛پیکر شهدای دیگر مثل شهید اسماعیل حسین زاده و غیره هم بود.هر شب می رفتیم وجنازه را دویست الی سیصد مترعقب می کشاندیم و بصورت سینه خیز عقب می آمدیم؛تا جایی که دیگر نمی شد جنازه  را آورد ؛یک چاله ای در آنجا بود ،جنازه ها را آنجا گذاشتیم ,شب بعد برای انتقال پیکر ها آمدیم ،اما دیدم هر جنازه ای را تله گذاری کرده اند .نشانه ای گذاشتیم تادوباره برگردیم. مرخصیم تمام شد دوباره به مقر ارتش برگشتیم.

بعد ازچند روز دوباره از فرمانده یگان ارتش اجازه گرفتیم تا به منطقه پادگان حمید و نورد بر گردیم.گفت :مانعی ندارد ولی قبلش بروید جلو چند تا گرا بدهید که ما با توپخانه بزنیم وبعد بیایید بروید.به همراه حمید علیجانی رفتیم جلو،منطقه ای در شلمچه بود به نام سه راه مرگ حمید علیجانی از بچه های شوخ و شیطان بود؛عقب تویوتا نشسته بودیم ،متعجب بودم که حمید ساکت است؛اما چهره ای بسیار دلنشین پیدا کرده؛

گفتم:حمید چیه ساکتی ؟!

گفت:عباس دلم یک دفعه برای همسرم و دخترم تنگ شده.

گفتم :مرد حسابی وسط معرکه دلت هوایی شده .گفت :آره به خدا...

گفتم:خب بعد از اینجا اول می رویم اهواز یک زنگ به آنها بزن و بعدش می رویم پی جنازه شهدا.

ادامه داد :عباس من شاید تا آنجا نرسم ؛گفتم :تا آنجا نمی رسم چیه؟

گفت:فقط اگر زنده ماندی، از خانمم عذر خواهی کن و طلب مغفرت کن برایم! سلامم را برسان و بگو فاطمه ام را فاطمه وار بزرگ کنند.

در حین همین صحبت ها بودیم که یک صدای انفجاری آمد ؛هیچی نمی فهمیدم،فقط بایک ضربه محکم به زمین کوبیده شدم ،از ناحیه گردنم و دستم و بازویم ترکش خورده بودم وکتفم راموج گرفته بود .حال خوبی نداشتم ،یک آن یاد حمید افتادم به سختی بلند شدم وصدا می زدم : حمید! حمید!

گردوغبار عجیبی بود هیچ چیزی معلوم نبود.

ماشین را دیدم که تکه تکه شده بود.آمدم نزدیک ماشین ،دیدم حمید زیر ماشین افتاده ،درب سمت شاگرد ماشین بر رویش بود؛ماشین را هول دادم نمی دانم چه جوری با آن وضعیتم ماشین را به کناری هول دادم . جنازه اش پرس شده بود .از دو نفری که جلو نشسته بودند .خبری نداشتم ولی احتمالا چیزی ازشان نمانده بود. در جا ماشین سیمرغی از راه رسید ما جنازه حمید را گذاشتیم  پشت سیمرغ و آوردیم سردخانه ی آبادان تحویل دادیم.

برگرفته ازکتاب حکایت اُردی بهشت به کوشش حسین علیجانزاده