تبلیغات
رزمندگان مهدی - وقتی خداوند وصیت فرمانده شمالی را اجابت می کند!!

وقتی خداوند وصیت فرمانده شمالی را اجابت می کند!!

22 اسفند 92-14:51

خدایا دوست دارم جنازه ناقابل من از جنازه مقدس شهدای كـربلا مخصوصـاً سرور شهــیدان حسین ابن علی(ع)سالم تر نباشد چون درپیشگاه مباركشان خجالت میكشم ،به همین نیت تقاضا می كنم كه در موقع شهادت سر ودست در بدن نداشته باشم.

http://upload7.ir/imgs/2014-03/65452992626213111801.jpg
تمام عمر مان باید در پی گوهر های نابی باشیم که بهانه های حضرت حق برای  خلقت اند، اما این گنجها در کنار ما وجود دارند و بهره ما اندک،فرماندهانی همچون سردارشهید قلی اکبری که عاشقانه زرق و برق دنیا را رها کردند و به سوی وصال با پروردگارشان شتافتند ،به مناسبت 22 اسفند، سالگرد شهادت این سردار شهید مطالب زیر تقدیم مخاطبان می شود، باشد که گوچه چشمی به ما بیندازند.

سرآغاز حیات روستازاده سوادکوهی

سردارشهید قلــی اکبری فرزند میران در سال ۱۳۲۹ در قائمشهر به دنیا آمد.پدرش كشاورز بود و از راه زراعت زندگی خانواده را اداره می‌كرد.قلی دوران كودكی را در روستای پاشاكلا لفور از توابع شهرستان سوادكوه شمالی سپری كرد. پس از گذران دوران كودكی وارد دبستان شد. به تحصیل پرداخت اما به علت فقر خانواده و دوری از زادگاهش ترك تحصیل كرد.

کارگری وتأمین معاش خانواده

سپس برای انجام كار رهسپار تهران شد. در تهران به كار گلگیر سازی ونقاشی اتومبیل مشغول بود و از این راه تامین معاش می‌كرد وتا فرا رسیدن زمان خدمت سربازی به این كار ادامه داد.پس از آن برای خدمت سربازی به ارتش پیوست و مشغول خدمت سربازی شد. به گفته برادرش با ارتش شاه موافق نبود و پول ارتش راپرت می‌كرد. بعد از خدمت سربازی مجددا به شغل گلگیرسازی ادامه داد. در سال۱۳۵۰ با خانم رقیه بخشنده ازدواج كرد.

 اكبری هر وقت از تهران به زادگاهش می‌رفت مردم را در حسینیه روستای پاشاکلا جمع می‌كرد و برای آنها سخنرانی می‌كرد. و درپی یكی از این سخنرانی ها تحت تعقیب ماموران رژیم شاه قرار گرفت. رفتار او با پدر و مادر و همچنین خانواده اش و همه اهالی و مردم منطقه بسیار خوب و زبانزد خاص و عام بود و به همین جهت همه اورا دوست می داشتند.

شاگرد تعمیرکاری که  فرمانده گردان شد

درسال1359به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و در لشکر 27 محمد رسول الله (ص)مشغول به خدمت شد.با توانمندی و پشتکاری که از خود نشان داد مسئولان لشگر او را بعنوان فرماندهی گروهان و سپس به سمت فرماندهی گردان انصار الرسول لشگر 27محمد رسول الله (ص) منصوب کردند. ایشان در عملیات های متعدد از جمله عملیات رمضان هدایت نیروها را برعهده گرفت در شورای مساجد تهران فعالیت می‌كرد و هر از چندگاه كه به زادگاهش بازمی‌گشت مردم را جمع می‌كرد و دعای كمیل می‌خواند،و از انقلاب اسلامی سخن می‌گفت و به مردم توصیه می‌كرد كه باعناصر ضد انقلاب به مقابله برخیزند.

با همین عصا كارهایی میتوانم بكنم كه تو نمی‌توانی

شهید قلــی اکبری در طی مدت حضور در جبهه سه بار مجروح شد، برادرش نقل می کند: "یك بار كه مجروح شده بود از جبهه بازگشت. گفتم تو كه مجروح شده‌ای و عصا به دست گرفته‌ای به جبهه نرو زیرا كاری از تو برنمی‌آید. اما اوكه هرگز خودستایی نمی‌كرد، گفت: "من با همین عصا كارهایی میتوانم بكنم كه تو نمی‌توانی"

حجب و حیای فرمانده از طرح مشکلات مالی

عباس نور محمد از همرزمانش نقل می کند: جانشین گردان انصار فرماندهی بی‌بدیل، شجاع، محجوب و با عزت‌نفس بود ،یادم هست یک روز در پادگان دوکوهه دیدم خیلی ناراحت و گرفته است. علت ناراحتی‌اش را جویا شدم. سکوت کرد. پس از اصرارهای من، لب به سخن گشود و گفت:‌ وضعیت خانه‌ام خیلی ناجور و خراب است و برای درست کردن آن به دو یا سه شاخه تیرآهن نیاز دارم؛ ولی توان تهیه آن را ندارم، از طرفی نمی‌توانم این نیاز مادی را با کسی در میان بگذارم تا خدای نکرده فکر کنند قصد سوء استفاده از جایگاهم را دارم.

به او گفتم: «این که مشکلی نیست. ان‌شاءالله حل می‌شود.»

بچه‌های گردان، عاشق قلی اکبری بودند و نگاه آن‌ها به ایشان، فراتر از یک فرمانده بود؛ او را یک برادر بزرگ‌ تر و مرشد و مراد می‌دانستند.

وقتی گردان برای مرخصی به تهران بازگشت، به کمک چند نفر از بچه‌ها، چند شاخه تیرآهن تهیه کردیم، خودمان هم آستین بالا زدیم و برایش بنایی هم کردیم.

وقتی کار تمام شد، نفس راحتی کشید و گفت:

ـ حالا خیالم راحت شد و با خیال راحت...

و بقیه جمله‌اش را فرو خورد.

ما بعدها فمیدیم که نگرانی آن روز او برای چه بود، شاید قصد سفر کرده بود؛ اما دلش می‌خواست پیش از شهادت، خانه را برای خانواده‌اش تکمیل کرده باشد.

قلی اکبری، چند ماه بعد، در اسفند سال 1363، در عملیات بدر پر کشید و رفت.

ماجرای شهادت و آسمانی شدن

یکی از همرزمانش داستان شهادتش را اینگونه نقل می کند: صبح عملیات بدر بود و ما در منطقه غرب جزیره مجنون و شرق رودخانه دجله مستقر بودیم. با روشن شدن هوا، همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، تحرکات دشمن برای انجام پاتک بر روی مواضع تسخیرشده شروع شد. تانک‌های دشمن آرام آرام خودشان را به خاکریز جلویی ما رسانده بودند و مرتباً آتش می‌کردند. به سمت محل استقرار گردان رفتم، جعفر محتشم  فرمانده گردان انصار ایستاده بود. درگیری شدید شده و ما با اندک گلوله‌هایمان به جنگ نابرابر با تانک‌های دشمن رفته بودیم. در همان حال که با محتشم صحبت می‌کردم، دیدم قلی اکبری با یک موتور تریل به سمت ما می‌آید.

 او که مجروح بود، نتوانسته بود در عقبه طاقت بیاورد و آمده بود تا از وضعیت منطقه و موقعیت گردان مطلع شود. لبخند ملیحی بر چهره داشت و هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. همین‌طور که ما را نگاه می‌کرد و لبخند بر لبش جاری بود، باران گلوله دوشکای دشمن بر سرش باریدن گرفت. ناگاه نقش بر زمین شد. تانک‌ها مرتباً با تیربارهای خود به طرفش شلیک می‌کردند، چند نفر به سمت او رفتند تا بدن مجروحش را به پناهگاهی برسانند؛ ولی نشد، قلی هنوز زنده و من نگاهم به او بود که ناگهان گلوله سرخی به زمین خورد و بعد از کمانه کردن به سرش اصابت کرد و سرش متلاشی شد،صحنه بسیار تکان‌دهنده‌ای بود و همه متأثر شده بودند.

فشار دشمن بسیار شکننده بود، مجروحین و شهدای زیادی داده بودیم، ولی بچه‌های باقی‌مانده هنوز مقاومت می‌کردند، می‌بایست یک گام به عقب می‌رفتیم تا یگان ضد زره لشکر از راه برسد و راه را بر تانک‌های دشمن سدّ کند، مسیر حرکت به سمت عقب، از کنار خاکریز‌هایی مقطعی بود که دشمن فاصله خالی بین ‌آن‌ها را به شدت زیر آتش داشت، هیچ‌کس نمی‌توانست در آن موقعیت خطرناک و با آن همه خستگی دیشب و امروز، جنازه شهید یا بدن مجروحی را با خود حمل کند. با شهید قلی اکبری و دیگر شهدا وداع جانسوزی کردیم، هر چند امید داشتیم در روزهای آینده دوباره به همان منطقه دست یابیم و دِین خود به شهدای عزیزی که در آن جا آرمیده بودند، ادا کنیم.

شهید قلــی اکبری سرانجام پس از ۴۸ ماه حضور مداوم در جبهه در تاریخ ۲۲اسفند ۱۳۶۳ در جریان عملیات بدر در حالی كه معاونت فرماندهی گردان انصار از لشكر حضر رسول(ص) را بر عهده داشت، در منطقه عملیاتی شرق دجله جزیره مجنون به شهادت رسید، پیكر پاك او مدتی در منطقه عملیاتی باقی ماند و سرانجام پس از كشف و تشییع در گلزار شهدای پاشاکلای لفور  به خاک سپرده شد.

فرازی از وصیت نامه شهید قلــی اکبری:

خدایا این بنده ناچیز را از نعمت و رحمت این جنگ بی نصیب مگردان واز این سفره رنگارنگ و پر طعام مرا گرسنه رها مكن

بارالها خود شاهدی كه از سوی عاشقان خسته می آیم وندای هل من ناصرینصرنی امام حسین(ع)را ازحلقوم پاك ومقدس نماینده او امام خمینی شنیده ام وبجان ودل لبیك گفتم واز تو می خواهم كه مرا درآن لبیك یاری كنی

خدایا توخود شاهدی كه من هرگز حضوردر جبهه را برای كسب مقام ومادیات انتخاب نكرده ام.هدفم خدمت ودر نهایت اگر قابلم دانستی شهادت در راه خودت هست وتو را قسم به حق مقربین در گاهت مرا در این نیت موفق بدار.

خداوندا تقاضای دیگری در پیشگاه تو دارم وآن اینكه دوست دارم جنازه ناقابل من از جنازه مقدس شهدای كـربلا مخصوصـاً سرور شهــیدان حسین ابن علی(ع)سالم تر نباشد چون درپیشگاه مباركشان خجالت میكشم، من مدعی هستم كه راه امام حسین(ع) را دنبال می كنم به همین نیت تقاضا می كنم كه در موقع شهادت سر ودست در بدن نداشته باشم.

وقتی به مال یا مقام یا شهرت ویا قدرت رسیدید مواظب باشید شیطان در شما نفوذ نكند،خودتان را نگیرید و مغرور نباشید .