روایت پاقدم پدر و پسرشمالی در انقلاب و جنگ که باعث پیروزی می شد

28 مهر 92-00:26

پدرم با من مانند یک دوست رفتار می کرد،هرجا که میرفت مرا نیز همراهش می برد،حتی در تظاهرات ها روزی به من گفت:پسرم بیا امروز با هم به تظاهرات برویم ،اگر همراه هم باشیم،به تو قول می دهم که شاه فرار خواهد کرد!

http://upload7.ir/images/34983164119665537471.jpg

فرزند شهید حسن رضا نژاد روایت می کند:پدرم با من مانند یک دوست رفتار می کرد،هرجا که میرفت مرا نیز همراهش می برد،حتی در تظاهرات ها روزی به من گفت:پسرم بیا امروز با هم به تظاهرات برویم ،اگر همراه هم باشیم،به تو قول می دهم که شاه فرار خواهد کرد!

همراه او در راهپیمائی شرکت کردم و دقیقاً فردای انروز بود که شاه فرار کرد.

مدتی گذشت ،امام به ایران بازگشتند و فرمودند:که بختیار باید برود،پدرم از من خواست تا این بار نیز او را همراهی کنم.

درخواستش را اجابت کردم ، مانند دودوست در کنار هم به خیابان رفتیم و دو سه روز بعد بختیار هم رفت.

چند سال بعد جنگ آغاز شد ،من مدام به جبهه می رفتم وباز می گشتم  ،تقریباً در چهارمین اعزام پدر تصمیم گرفت به جبهه بیاید .



شهید حسن رضا نژاد

گفتم :پدر جان من که در منطقه هستم  شما دیگر نیا!!

اینبار به نیت شما می روم،لبخندی زد وپاسخ داد:پسرم هرگلی یک بوئی دارد،می روم تا اسلام پیروز شود،مطمئنم که اگر یکبار دیگر همراه هم به میدان برویم ،جنگ تمام میشود.

به منطقه رفت و در عملیات کربلای 4شرکت کرد و به شهادت رسید و طبق گفته اش جنگ سالها بعد تمام شد اما این بار همراه هم به خانه بازنگشتیم!!

پیکر پاک او پس از یازده سال انتظار به خانه آمد تا برای همیشه حرفهایش حجتی باشد برای اعمالم.






شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic