وقتی صدای شکستن استخوان شهدا به گوش می رسید

27 مرداد 92-19:54

روایت اسارت رزمنده بسیجی سید محمد هاشمی در روند عملیات رمضان
به چند تا تانک دستور داده بودند که از روی جنازه ها بگذرند و اینگونه وقتی صدای شکستن استخوان های شهدا به گوش می رسیده است، صحنه های بسیار متاثر کننده ای پیش می آمد. این واقعاً شباهت زیادی به اتفاقاتی دارد که در کربلا اتفاق می افتاده است. وقتی بر بدن مقدس امام حسین (ع) اسب ها می تازیدند، با رفتاری شبیه به آن و وحشیانه روی جنازه های شهدای ما با تانک حرکت می کردند!

http://upload7.ir/images/67162603281009711644.jpg

آزادگان 8 سال دفاع مقدس چون در قلب خاک دشمن زیسته اند، شناخت بیشتری نسبت به خصایص خصمانه آنها دارند. اینان بهتر از هر کسی می دانند که دشمن چه ویژگی هایی دارد و چگونه می تواند روح و جسم را شکنجه کند. آقای سید محمد هاشمی یکی از آزادگانی است که 7 سال در اسارت عراق بوده است. او که در عملیات رمضان و بعد از زخمی شدن، به اسارت درآمده، خاطراتی از آن دوران دارد که به حق باید گفت حرف های او یک کلاس دشمن شناسی است.

فضای معنوی حاکم بر عملیات رمضان

در جبهه قبل از اسارت روزها در پادگان شهید بهشتی اهواز مستقر بودیم. لشکر 25 کربلا تا آن زمان تیپ 25 کربلا و گردان ما گردان امام محمد باقر بود و برای اولین بار به همراه بعضی از دوستان اعزام می شدیم. ما حتی آموزشیک شلیک یک گلوله کلاشینکف را هم نداشتیم. منتها چون به جنگ و جبهه عشق داشتیم و از طرفی باید به ندای امام عزیز لبیک می گفتیم تا از میهن عزیزمان دفاع کنیم، لذا نه سختی ها به چشم می آمد و حس و لمس می شد. ما اول ماه مبارک رمضان ما عازم جبهه شدیم و در شلمچه قرار گرفتیم. از آنجایی که در آن مواقع فضا بسیار معنوی و ایثارگرانه بود و بچه ها با روحیه جهادگرانه ای که داشتند مبارزه می کردند، اما نباید از این قضیه غافل شد که عشق معنوی ما در جبهه تعابیر بسیاری داشت. از جمله اینکه بچه ها حاضر نبودند روزه خود را بشکنند. یعنی در آن فضای فوق العاده معنوی و با زبان روزه، اسلحه به دوش و در زیر هوای بالای 50 درجه سانتیگراد حرکت می کردند و جانانه می ایستاندند و مقاومت می کردند. یادم است در مرحله اول وقتی پیشروی داشتیم، دو تا از نیروهای ما سر مبارکشان با شلیک مستقیم تانک قیچی شده بود و وقتی ما جایمان برخاستیم، دیدیم کاسه سرشان از وسط برق آسا به دو نیم شده است که هنوز مغز شروع به خونریزی نشده بود. وقتی ما این صحنه را دیدیم، قاعدتاً باید رعب و وحشتی ما را فرا می گرفت. اما ما وقتی خون و جراحت و سر بردین و تکه پاره شدن تن مبارک شهدای عزیزمان را به چشم می دیدیم و علیرغم اینکه خستگی بسیار زیاد و سنگینی بر گرده رزمنده ها سنگینی می کرد، اما هیچگاه فضای صمیمی و عاطفی عشق به جنگ از دلشان بیرون نرفته بود. این فضای عاطفی در دنیا بی نظیر است. در دنیا کدام مکتب می تواند نیروهایی اینچنین پیدا کند که وقتی همه چیز برای اطاعت نکردن مهیا است ولی در کمال عشق و با آن نگاه عارفانه و با زبان روزه جانانه می ایستادند و هم شربت شهادت می نوشیدند و هم زخم جراحت بر می داشتند، به اسارت در می آمدند. این فضای خاصی بود که ما به چشم خود در آنجا می دیدیم و لمس می کردیم.

یادی از گردان امام محمد باقر و شهید جشن مریم

شهید جشن مریم از فرماندهان رشید و نترس بود. غروب عملیات مرحله اول که ظاهراً دشمن فهمیده بود ما عملیات داریم، با صدها تانک بسیار پیشرفته تی 72  پاتک سنگینی به ما زد. چنان حجم آتش و گلوله دشمن زیاد بود که کسی جرات نمی کرد از سنگرها و خاکریزهایی که بیش از 5 متر ارتفاع داشتند، بیرون بیاید. در این شرایط ما می دیدیم شهید جشن مریم روی خاکریز ایستاده راه می رفت. یعنی هیچ واهمه ای به دل خود راه نمی داد. این شجاعت فرمانده بزرگوار یک تاثیر بسیار خوب و به یاد ماندنی بر روحیه ما به جای گذاشت و احساس کردیم آنهایی که لیاقت فرماندهی دارند، لیاقت های متعددی باعث شده است که به این مهم دست بیابند. شاخص هایی چون شجاعت، نترسی، ایمان، توکل بر خدا و خدا در ذهن خود بزرگ یاد کردن یک فرمانده را در واقع در لشکر حسین ابن علی (ع) به وجود می آورد. ما چیزهای عجیبی در ایشان دیدیم. یعنی هم درایت جنگی و رزمی داشت، هم یاد خدا را از دل خویش بیرون نمی کرد. جالب آنکه هر جایی که همه ناامید می شدند، ایشان ناامیدی به دل راه نمی دادند. در زیر آتش سهمگین دشمن که همه ما در سنگرهای انفرادی خودمان کمین کرده بودیم، ایشان فرار نمی کرد. شاید خیلی از ماها ترسیدیم، اما ایشان نترسید. آنجا که ماها نمی توانستیم، یا تجربه ای نداشتیم، ایشان با درایت وارد عمل می شد.

وجه افتراق جبهه اسلام و جبهه کفر

لازم است من وجوه افتراق جبهه کفر و اسلام را اینجا بیان کنم. فرق لشکر اسلام و لشکر کفر در این است که ما در بدترین شرایطی که می تواند خشم شخصی انسان بر انسان غالب شود و تمرد کند و قانون خدا را نادیده بگیرد و بر دشمن بی رحمانه بتازد، این در جبهه اسلام به هیچ وجه اتفاق نمی افتاد. آنچه که رزمنده مومن ما انجام می داد، برابر با اصول دین و شریعت الهی بود. ما اسیری را گرفته بودیم که زخمی و مجروح هم بود. این اسیر را یکی از رزمنده های ما به دوش می کشید، که این را از معرکه بیرون ببرد و از مرگ او جلوگیری کند. این اتفاق در بحبوحه درگیری و بمباران شدید رخ می داد. در این حال اسیر عراقی که ظاهرا از فرماندهان ارتش بعث هم بود، کلت کمری خود را در می آورد که رزمنده ما را بکشد و فرار کند! در صورتی که اصلاً زیر آن بمب و آتش راه فرار نداشت. این فرق لشکر اسلام و لشکر کفر بوده است. ما با اسرای خود هم اینگونه برخورد می کردیم.

اما در ازای این لشکر کفر بر عکس این رویه با ما برخورد می کرد. لشکر کفر چون متکی بر قوانین الهی و شریعت نبوده است و بر فرامین انسانی بوده و یک روحیه کاملاً غیر انسانی و حیوانی را در خود پرورده است و هدفش فقط نابودی شیعیان و خصوصاً رزمندگان عزیزی که در خط مقدم بود، به هر چیزی متوسل می شود که رزمندگان ما را شکنجه دهد. این حتی در اسارات هم قابل لمس بود. اینان به جنازه های عزیز شهدای ما هم تیر خلاص می زدند!

جنایات رژیم بعث عراق با اسرا و جنازه های شهدا

ما با قانون بزرگ اسلام بزرگ شده ایم. در دنیا کسی نمی تواند از این قانون دم بزند، مگر اینکه در مکتب سرخ حسین (ع) تاسی و ادب گرفته باشد. در مرحله دوم عملیات رمضان عراقی های جنازه های شهدای ما را در یک محلی جمع کردند. (لازم است بگویم که من خودم در مرحله سوم به اسارت درآمدم.) بعثی ها خواستند که یک قوتی به نیروهای خودشان بدهند و برای ما یک نوع رجزخوانی بکنند. از این جهت به چند تا تانک دستور داده بودند که از روی جنازه ها بگذرند و اینگونه وقتی صدای شکستن استخوان های شهدا به گوش می رسیده است، صحنه های بسیار متاثر کننده ای پیش می آمد. این واقعاً شباهت زیادی به اتفاقاتی دارد که در کربلا اتفاق می افتاده است. وقتی بر بدن مقدس امام حسین (ع) اسب ها می تازیدند، با رفتاری شبیه به آن و وحشیانه روی جنازه های شهدای ما با تانک حرکت می کردند! بعد از اینکه این قضیه تمام شده بود و فرماندهانشان دستور داده بودند که این جنازه های خرد شده را با بولدزر و به صورت دسته جمعی دفن کنند. بعضی از مفقودان ما از این جنس هستند و به این دلیل پیدا نمی شوند. در این اثنا یکی از عزیزان ما به نام علاالدین محرابی –بچه عباس آباد تنکابن –که مجروح شده بود، خود را در بین جنازه ها جا زده بود تا دشمن با این فکر که اینها جنازه هستند، نفهمند او زنده است. جالب اینکه او در زیر حرکت تانک هایی که از روی جنازه ها رد می شدند، زنده مانده بود و وقتی می دیده است که در حال دفن شدن است، دستش را بالا می برد. عراقی ها مبهوت مانده بودند که می گفتند که تو چگونه در بین اینهمه جنازه و با آن شرایط حرکت تانک ها زنده مانده ای؟ فرمانده عراقی از عصبانیت دستور می دهد که او را بکشند. بعد یکی دیگر می آید و وساطت می کند و می گوید: حالا که با این شرایط زنده مانده است، بهتر است او را نکشیم و جزو اسرا شود. این رویه و مرام دشمن خصم بعثی ما بوده است.

اکیپ های شکنجه اسرا در ارتش عراق

یک سری اکیپ های شکنجه در ارتش عراق بودند که در وظیفه آنها این بود که اسرای ایرانی را شکنجه کنند. شکنجه هایی مخصوص اسرای مجروح داشتند. اسرایی هم که سالم بودند، پاهایشان را می بستند و با این حالت آنها روی زمین می نشاندند و آنقدر با باتون و قنداق تفنگ می زدند که دنده و استخوان های این عزیزان شکسته می شد. اصلاً بعضی ها هم با این شرایط به شهادت رسیدند! این روش دشمن ما بود. آنهایی که دل امید به دشمن بسته اند، که اگر ما با آمریکا کنار بیاییم، وضعیت کشور بهتر خواهد شد، بدانند روحیه خصمانه دشمن ما این است.

الحمدلله کشور با بهترین وضعیت اداره می شود. اوضاع مملکت هم خیلی خوب است. این همه نعمت الهی در کشور ما وجود دارد. مشکلاتی هم اگر هست در کل دنیا رایج است و ما هم تافته جدا بافته نیستیم. ولی باید این ناسپاسی و ناشکری را باید کنار گذاشت. باید اهل بصیرت بود و از حماقت دوری کرد. مشکلات شخصی ما با آمریکا حل نمی شود. ما باید دشمن با مشخصه ها و مولفه های خود دشمن بدانیم. دشمن تا وقتی با ما منافعی ندارد، هیچگاه به فکر رابطه گذاشتن با ما نخواهد بود. دشمن دنبال منافع خود است.

جلاد بعثی؛ علی تهرانی ساواک!

شیوه های شکنجه مختلفی برای اسرا بود. یک جلاد بعثی در اردوگاه ها حضور داشت، که اسرای تهرانی اسم او را علی تهرانی گذاشته بودند. علی تهرانی هم در دوران رژیم پهلوی از مامورهای شکنجه بود و این جلاد با این نام در بین آزاده های عملیات رمضان مشهور شد. این جلاد بعثی با یک اکیپ خاص از گارد جمهوری رژیم بعث، به سمت مجروح ها می آمدند و از او می پرسیدند: کجای بدنت مجروح شده است؟ البته این فرد چون در دوران رژیم پهلوی در هوابرد شیراز دوره های خلبانی دیده بود، کمی هم فارسی بلد بود و به فارسی می پرسید کجای بدنت مجروح شده است؟ وقتی مجروح آزاده می گفت: دستم. این جلاد با پوتین آنقدر روی زخم می کوبید که رزمنده از حال می رفت. یا اینکه سیگار روشن را روی زخم او می گذاشت. تا حدی که بوی سوختن بدن بچه ها به مشام می رسید. این وضعیت قابل وصف نبود.

از آنجایی که اولین عملیات برون مرزی ایران، عملیات رمضان بود، که ضربات مهلکی بر دشمن زده است و معادلات جنگی دشمن بعد از عملیات رمضان به هم خورد. بعد از این عملیات عراق فهمید که اشتباه کرده است. در این شرایط بود که دم از قرآن و آیات قرآن می زدند که شبیه تبلیغات معاویه بود! واقعاً اینجا بود که قرآن ها بر سر نیزه رفت. از آن موقع به بعد، جنایتکاران بعثی مشتی خاک بر دست می گرفتند و به بچه های آزاده می گفتند: این خاک کجاست؟ بچه ها می گفتند خاک عراق. جواب می دادند: شما در خاک عراق چه می کنید؟ و بعد خاک را به صورت بچه ها می زدند.

جنگ موریانه ای

معامله و رفتار دشمن خصمانه بود. اما وقتی الان شرایط عادی است، دشمن قطعاً راه های فراوانی دارد و ابزارهای نرمی در اختیار دارد. من اسم آن جنگ موریانه ای گذاشته ام. دشمن الان دسیسه های مختلفی دارد که خود را پشت آنها پنهان کرده است و با یک چهره عوام فریبانه می خواهد خود را دوست جلوه دهد. این شعار بعضی از نادان های سیاسی است که خواستار ارتباط با دشمن هستند. اینها بیماری فکری و سیاسی دارند که فریفته دسیسه های دشمن می شوند.

شکنجه پاسداران و روحانیون

رژیم بعث در اردوگاه ها دنبال فرماندهان، پاسداران و روحانیون ما بود. دنبال اینها می گشتند و اگر این افراد را پیدا می کردند که به مراد خود دست یافته بودند. اگر پیدا نمی کردند با استفاده از شیوه هایی سعی می کردند، این افراد خود را معرفی کنند. وقتی افراد اینچنینی را می یافتند، اینها را تا گردن در گل دفن می کردند و بعد موی سر اینها را با تیغ می زدند و در زیر آن گرمای طاقت فرسا و در برابر آفتاب سوزان قرار می دادند. ضمن اینکه تنفس هم برای آن شخص سخت می شد، حیوانات موذی زیادی هم در اطرافشان جمع می شد و اینها واقعا اختیار نداشتند این حیوانات را دور کنند. شب ها که گرما فروکش می کرد، حیوانات موذی مثل عقرب و انواع حشرات دیگر که در جنوب زیاد است، به سراغ اینها می رفتند. با این وضع شهادت ما معنا پیدا می کند.

کسی که این نعمات امروزی را انکار می کند، او به خاک و وطن و همچنین به شکنجه ها و خون شهیدان ما و در نهایت سید و سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین مدیون است. امروز نباید کسی را جرات بر این باشد که در این مملکتی که سفره نعمات الهی پهن است، به اصول و فرامین دینی تعدی و تجری باشد. اگر کسی چنین کاری انجام داد، یعنی بزرگترین خیانت را به میهن و خون شهدا کرده است. کسی نباید به دلیل یک سری از شعارهای واهی آلت دست دشمن باشد. گرانی و نداری همه بهانه است. همیشه ما مشکل داشته ایم. اما مشکلات دلیل نمی شود که به خون شهدا خیانت کنیم. باید دشمن را شناخت و با حفظ دستاوردهای رزمندگان و خون شهدا باید از این حریم دفاع کنیم. ما وظیفه شخصی ماست که از این کشور دفاع کنیم. شاید اگر مصادیقی چون شهادت و ایثار نبود ما ملتی بودیم که زود به درجه تمرد و عصیانگری می رسیدیم و خداوند خواسته است از این طریق ما را نجات ببخشد.

ورود به خاک میهن و ارزیابی وضعیت ایران بعد از جنگ

بعد اتمام جنگ و ورود به خاک میهن با روحیه یکپارچه حسینی مردم مواجه شدیم که این اثر خیلی مثبتی در ما گذاشت و انگیزه های خوبی به ما می داد. با همین دید و نگاه آمدیم و الحمدالله وضعیت مناسب بود و ارزش ها جای خود را گرفته بود. اما در این بین بعضی از پدیده های زشت و دردناکی هم مواجه شدیم. برای این موضوع رنجش خاطر هم پیدا کردیم. اما به امید خداوند همه این رنجش ها هم رفع خواهد شد.

نباید به دشمن دل بست. دل بستن به دشمن اشتباهی است که راه برگشتی ندارد. در اردوگاه ها همین بچه های پاسدار و طلبه ما را به دو تا تانک می بستند و به تانک ها می گفتند در دو جهت مخالف حرکت کنند. این خاصیت دشمن است. از خدا بخواهیم که ای خداوند بزرگ یاری کن تا کفر و لشکر آن بر ما مسلط نشود. دسیسه های کفر بر ما اثرگذار نباشد. اگر امروز دیدیم که علائم تکبر و خودپسندی و تجاوز به حقوق دیگران در جامعه ما رخ می دهد، این همان معنای ناسپاسی دارد. معنای تعرض به حدود خدا را دارد. باید به گونه ای عمل کنیم که دین خود را نسبت به همه این ایثار گری ها و جانبازی های شهدا، جانبازان و ایثارگران به اندازه خودمان ادا کرده باشیم، ان شاالله






شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات